فصل دهم: وحشت از زن
در فصل دهم کتاب «روانشناسی زنان» با عنوان «وحشت از زن»، کارن هورنای یکی از پنهانترین اما تأثیرگذارترین لایههای روان مردانه را مورد بررسی قرار میدهد: ترس ناهشیار مردان از زنان. این فصل تحلیل عمیق و روانکاوانهای است از اینکه چگونه زنان، با وجود موقعیت فرودست تاریخیشان در جوامع مردسالار، در سطح روانی اغلب بهعنوان منشأ تهدید، اضطراب و حتی وحشت در ناخودآگاه مردان ظاهر میشوند.
هورنای بحث را با این نکته آغاز میکند که این وحشت، برخلاف ظاهر آن، نه به قدرت واقعی زنان، بلکه به فرافکنیهای ذهن مرد مربوط میشود. مرد، از همان دوران کودکی، با تصویرهایی از زن مواجه میشود که اغلب متناقضاند: مادر مهربان، زن اغواگر، موجودی که هم پرورش میدهد و هم میل جنسی را برمیانگیزد. این دوگانگی باعث میشود زن برای مرد به منبعی از جذابیت و در عین حال تهدید تبدیل شود.
در ادامه، هورنای به ریشههای فرهنگی این ترس میپردازد. در بسیاری از اسطورهها، افسانهها، و باورهای مذهبی، زن بهعنوان موجودی فریبکار، خطرناک یا منشأ گناه تصویر شده است. این تصویرسازیها، به باور او، بازتابی از ترس عمیق مردان از تسلط یا استقلال زنان است. مرد میترسد که زن کنترل را در رابطه بهدست بگیرد، او را ترک کند، یا از نظر جنسی بر او چیره شود.
هورنای تأکید میکند که بخشی از این ترس به تجربه عقده اختگی مردانه بازمیگردد. مرد، در مقایسه با بدن زن، بهویژه در دوران کودکی، ممکن است دچار احساس بیکفایتی یا حسد نسبت به ویژگیهای زنانه شود. این احساس، اگر حلنشده باقی بماند، به ترس و پرخاشگری نسبت به زنان تبدیل میشود. زن، در اینجا نه فقط یک انسان، بلکه نماد چیزی میشود که مرد آن را نمیفهمد و نمیتواند کنترل کند.
از منظر روانکاوی، زن برای بسیاری از مردان تداعیکننده نیروهای ناهشیار، احساسات کنترلنشده، و بخشهایی از روان است که با آنها در ستیزند. از آنجاییکه جامعه مردانه احساسات و ضعف را سرکوب میکند، مرد ممکن است تمام آنچه را که در خود سرکوب کرده – از جمله نیاز به مراقبت، وابستگی یا حتی ترس – در زن فرافکن کند و او را تهدیدآمیز ببیند.
هورنای نشان میدهد که این وحشت روانی اغلب در پوششهای اجتماعی یا رفتاری متفاوتی بروز میکند: مردی که زنستیز است، مردی که زن را تحقیر یا کنترل میکند، یا مردی که در روابط عاطفی از صمیمیت میگریزد. پشت بسیاری از این رفتارها، ترسی ناهشیار از آسیبپذیری در برابر زن نهفته است.
او به طور خاص بر مسئلهی ترس جنسی مردان از زنان تأکید دارد. در بسیاری از فرهنگها، میل جنسی زنانه با برچسبهای منفی چون "خطرناک"، "بیمهار" یا "فریبنده" همراه است. مرد ممکن است زن را منبع لذت بداند اما همزمان از تسلیمشدن در برابر میل یا از دستدادن کنترل بترسد. این ترس، اگر ناآگاهانه باقی بماند، میتواند به خشونت جنسی یا دوریگزینی منجر شود.
هورنای همچنین اشاره میکند که بسیاری از مردان، به دلیل تربیت سنتی، از ابراز احساسات یا نشاندادن ضعف در برابر زن میترسند. زن در اینجا تبدیل به آیینهای میشود که بخشهای نادیدهگرفتهشده و آسیبپذیر مرد را بازتاب میدهد، و همین باعث ترس و فرار او از رابطهی عمیق میشود.
در نگاهی کلنگر، او میگوید که وحشت از زن در مردان، اغلب حاصل ناتوانی آنها در آشتیدادن دو قطب زن – مادر و معشوق – است. وقتی مرد نتواند این دو تصویر را درونی کند، دچار گسست روانی میشود و زن برای او یا کاملاً خوب (مادر مقدس) یا کاملاً خطرناک (زن اغواگر) جلوه میکند. این نگاه دوگانه، رابطه را از تعادل خارج میسازد.
هورنای تأکید دارد که تنها راه رهایی از این ترس، روبهروشدن با آن است. مرد باید به درون خود نگاه کند، ریشههای ترس خود را شناسایی کند و زن را نه بهعنوان تهدید، بلکه بهعنوان انسانی مستقل، پیچیده و همارزش با خود بپذیرد. در غیر این صورت، هر رابطهای با زن، همواره آمیخته با شک، دفاع و کنترل خواهد بود.
در پایان این فصل، هورنای تصویری روشن از نیاز به تغییر نگاه به زن در روان مرد ارائه میدهد. اگر مردان بتوانند وحشت خود را بشناسند، از آن عبور کنند و به رابطهای برابر با زن دست یابند، نهتنها روابط انسانی عمیقتر خواهد شد، بلکه خود مرد نیز آزادتر، کاملتر و متعادلتر زندگی خواهد کرد.
فصل «وحشت از زن» از جسورانهترین و روانشناسانهترین فصلهای کتاب است که با تحلیل دقیق و بیپرده، پرده از ترسی پنهان در دل بسیاری از مردان برمیدارد؛ ترسی که تا زمانی که ناآگاه بماند، مانعی بزرگ بر سر راه عشق، رشد و بلوغ روانی خواهد بود.