فصل یازدهم: ملاحظاتی در باب تفاوتی خاص میان وحشت مرد و زن از یکدیگر
در فصل یازدهم کتاب «روانشناسی زنان» با عنوان «ملاحظاتی در باب تفاوتی خاص میان وحشت مرد و زن از یکدیگر»، کارن هورنای به مقایسهای دقیق میان ترسهای متقابل زنان و مردان از یکدیگر میپردازد. او تلاش میکند نشان دهد که این ترسها، هرچند ممکن است در ظاهر مشابه به نظر برسند، اما ریشهها، کیفیت روانی و پیامدهایشان متفاوتاند. این فصل، نقطهعطفی در تحلیل تفاوتهای جنسیتی در روانکاوی است، زیرا به جای سادهسازی روابط زن و مرد، بر پیچیدگیهای روانشناختی و ناهمسانیهای عمیق میان تجربهی زنانه و مردانه تأکید میگذارد.
هورنای بحث را با تأکید بر این نکته آغاز میکند که هم زن و هم مرد ممکن است از دیگری بترسند، اما جنس این ترس یکی نیست. ترس زن از مرد معمولاً به قدرت بیرونی، سلطه، خشونت یا رها شدن بازمیگردد. زن از این میهراسد که در رابطه مورد سوءاستفاده قرار گیرد، صدایش شنیده نشود، یا استقلالش را از دست بدهد. این ترسها اغلب ریشه در تجربههای واقعی و تاریخی زنان از نابرابری، بیعدالتی و کنترل دارند.
در مقابل، ترس مرد از زن بیشتر روانی و ناخودآگاه است. مرد کمتر از قدرت بیرونی زن میترسد، و بیشتر از آنچه زن در درون او بیدار میکند یا تهدیدی که برای ثبات روانیاش محسوب میشود، هراس دارد. هورنای پیشتر در فصل قبل به «وحشت از زن» اشاره کرده بود، اما در این فصل نشان میدهد که مردان غالباً از وابستهشدن، تسلیمشدن، و از دست دادن کنترل در برابر زنان میترسند. زن برای مرد یادآور بخشهایی از خودش است که از آنها گریزان است: احساسات، نیازمندی، ضعف، و بخش ناهشیار روان.
او سپس تأکید میکند که ترس زنان معمولاً آگاهانهتر است و منشأ آن را میتوان در تجربههای عینی یافت: خشونت خانگی، خیانت، نادیدهگرفتهشدن، یا فشار اجتماعی. اما ترس مردان پیچیدهتر و کمتر قابل لمس است. آنها ممکن است ندانند دقیقاً از چه چیزی میترسند، و همین امر باعث میشود واکنششان به زنان اغلب تدافعی، تهاجمی یا متناقض باشد.
هورنای همچنین به این نکته مهم اشاره میکند که ترس زن از مرد، اغلب باعث انفعال یا احتیاط میشود، در حالی که ترس مرد از زن بیشتر به صورت کنترل، سلطهطلبی یا فرار از صمیمیت بروز مییابد. این واکنشهای متفاوت، در روابط زن و مرد سوءتفاهم و تضاد ایجاد میکند. زن ممکن است تلاش کند با سازگاری از خود محافظت کند، در حالی که مرد برای تسلط یا دوریگزینی دست به رفتارهایی بزند که در نهایت ترس زن را تشدید میکنند.
او سپس از تفاوت در منشأ فرهنگی این ترسها میگوید: زن در فرهنگی رشد میکند که مدام به او یادآوری میکند آسیبپذیر است، باید محافظهکار باشد، و نیاز به پناه دارد. مرد اما در فرهنگی بار میآید که از او میخواهد قوی، مستقل و کنترلگر باشد. همین دوگانههای فرهنگی، ترسها را عمیقتر و فهم متقابل را دشوارتر میکند.
هورنای مینویسد که در روابط نزدیک، این ترسها بهشدت فعال میشوند. مرد ممکن است از این بترسد که عشق به زن او را «ضعیف» کند، در حالی که زن از این نگران است که عشق مرد مشروط، مقطعی یا کنترلگر باشد. این تعارض، بهویژه زمانی که ناهشیار بماند، رابطه را به میدان رقابت یا سوءظن تبدیل میکند.
در بخش دیگری از فصل، او به این نکته ظریف میپردازد که برخی زنان نیز از زنبودن خود میترسند، همانطور که برخی مردان از مردانگی خود واهمه دارند. این ترسها معمولاً حاصل درونیسازی باورهای منفی فرهنگیاند، و باعث میشوند افراد نتوانند بهطور کامل با جنسیت خود آشتی کنند.
در پایان، هورنای تأکید میکند که فهم این تفاوتهای روانی، تنها از طریق خودآگاهی، گفتوگوی باز، و رهایی از کلیشههای جنسیتی ممکن است. اگر زن و مرد بتوانند ترسهای خود را بشناسند، مسئولیت آنها را بپذیرند، و بهجای پنهانکردن یا فرافکنی، با آنها روبهرو شوند، روابط انسانی میتواند از رقابت و سوءظن به سوی صمیمیت و مشارکت واقعی حرکت کند.
فصل «ملاحظاتی در باب تفاوتی خاص میان وحشت مرد و زن از یکدیگر» از نظر تحلیلی یکی از دقیقترین و عمیقترین بخشهای کتاب است. کارن هورنای در آن نهتنها ترسهای متقابل زن و مرد را کالبدشکافی میکند، بلکه راهی برای فهم متقابل و رهایی از چرخههای معیوب روانی پیشنهاد میدهد.