فصل چهارم: زنانگی سرکوب شده
در فصل چهارم کتاب «روانشناسی زنان» با عنوان «زنانگی سرکوبشده»، کارن هورنای به بررسی ریشهها، نمودها و پیامدهای روانشناختی سرکوب زنانگی در زنان میپردازد. او نشان میدهد که چگونه عوامل اجتماعی، فرهنگی و تربیتی باعث میشوند زنان نسبت به بخشهایی از هویت زنانه خود احساس شرم، گناه یا بیارزشی پیدا کنند، و چگونه این سرکوب میتواند منجر به اختلالات روانی و بحران هویت شود.
هورنای در آغاز این فصل توضیح میدهد که زنانگی واقعی چیزی فراتر از کلیشههای فرهنگی مانند لطافت، انفعال یا مادری است. زنانگی یک نیروی طبیعی و خلاق درون روان انسان است که شامل احساسات، گرایش به ارتباط، میل به تداوم نسل، و شکوفایی فردی میشود. اما در بسیاری از جوامع، این جنبههای زنانگی یا تحقیر شدهاند، یا در قالب نقشهای تحمیلی و محدود بازتعریف شدهاند.
او تأکید میکند که سرکوب زنانگی اغلب به صورت ناآگاهانه انجام میشود. دختران از سنین پایین با پیامهایی مواجه میشوند که احساسات، خواستهها و تمایلات زنانه را شرمآور یا نشانه ضعف معرفی میکند. برای مثال، ابراز نیاز به محبت، گریه کردن، یا خواستن مراقبت میتواند بهعنوان رفتارهای «ضعیف» یا «نامناسب» تفسیر شود. در نتیجه، بسیاری از زنان تلاش میکنند این احساسات را پنهان یا سرکوب کنند تا مورد قضاوت یا طرد قرار نگیرند.
هورنای توضیح میدهد که این سرکوب میتواند اشکال مختلفی به خود بگیرد: برخی زنان ممکن است از نقشهای سنتی زنانه (مانند همسری یا مادری) دوری کنند، برخی دیگر ممکن است بدن خود را انکار یا از آن بیزار شوند، و برخی نیز ممکن است از روابط عاطفی اجتناب کنند، چون آن را نشانهای از وابستگی میدانند.
به باور هورنای، در بسیاری از موارد، این سرکوب نه از بیزاری واقعی از زنانگی، بلکه از اضطراب ناشی از تجربیات اجتماعی منفی سرچشمه میگیرد. زنانی که در محیطهایی رشد میکنند که در آن زن بودن به معنای قربانی بودن یا مطیع بودن تلقی میشود، ممکن است ناخودآگاه تلاش کنند از این تصویر فاصله بگیرند. این فاصلهگیری گاه به حدی میرسد که فرد بخشهایی از هویت خود را انکار میکند و دچار بیگانگی درونی میشود.
یکی از پیامدهای مهم سرکوب زنانگی، احساس پوچی، افسردگی یا بیمعنایی در زندگی زنان است. هورنای معتقد است که این احساسات بهطور مستقیم به جدایی زن از بخشی از وجود خویش بازمیگردد. زنانی که نمیتوانند آزادانه احساس کنند، محبت کنند، یا خود را در نقشهایی که با ذاتشان همخوان است ابراز نمایند، در نهایت احساس نارضایتی و خشم درونی میکنند.
او به این نکته نیز اشاره میکند که گاه حتی زنانی که به ظاهر موفق، مستقل و فعالاند، ممکن است در درون خود دچار نوعی تضاد یا احساس گناه نسبت به تمایلات زنانه خود باشند. این تضاد درونی در بسیاری موارد به شکل اضطراب، وسواس، یا بیثباتی هیجانی بروز میکند.
هورنای در ادامه، بر اهمیت آشتی زنان با زنانگی خود تأکید میکند. او معتقد است که زنان باید بتوانند تعریفی شخصی و اصیل از زنانگی بسازند، تعریفی که نه تقلیدی از کلیشههای سنتی باشد و نه انکاری از آنچه بهطور طبیعی در وجودشان هست. این تعریف تازه از زنانگی میتواند شامل قدرت، خلاقیت، همدلی، استقلال و عشق باشد—همه در کنار هم، بدون اینکه یکی بر دیگری سلطه یابد.
برای رسیدن به این آشتی، بهزعم هورنای، لازم است زنان از الگوهای سرکوبگر گذشته فاصله بگیرند، با تجربههای درونی خود روبهرو شوند، و راهی برای ابراز آزادانه احساسات و خواستههایشان بیابند. در این فرآیند، نقش تربیت، فرهنگ، و رواندرمانی بسیار مهم است، زیرا زنان باید بتوانند در محیطی حمایتگر و بدون قضاوت، با خود واقعیشان ارتباط برقرار کنند.
هورنای همچنین هشدار میدهد که جامعه نیز باید از تعاریف محدودکننده از زنانگی فاصله بگیرد. تا زمانی که زنانگی فقط در قالب اطاعت، زیبایی ظاهری یا نقش مادری معنا شود، زنان برای شکوفایی کامل خود دچار چالش خواهند بود. به همین دلیل، بازسازی فرهنگی نقش مهمی در بازیابی زنانگی سالم و قدرتمند دارد.
در پایان، هورنای با رویکردی انسانگرایانه تأکید میکند که زنان برای رشد روانی، باید بتوانند تمامی جنبههای وجود خود، از جمله زنانگیشان را بپذیرند، دوست بدارند و زندگی کنند. تنها در این صورت است که میتوانند به تعادل درونی، رضایت عاطفی و تحقق فردی دست یابند. فصل «زنانگی سرکوبشده» دعوتی است برای بازاندیشی عمیق در مورد تعریف زنانگی، پذیرش آن بهعنوان بخشی اصیل از روان انسان، و ساختن جهانی که در آن زنان بتوانند بدون سرکوب، خودشان باشند.