روانشناسی زنان

فصل پنجم

فصل پنجم: سردمزاجی زنان از دیدگاه روانکاوی


در فصل پنجم کتاب «روانشناسی زنان» با عنوان «سردمزاجی زنان از دیدگاه روانکاوی»، کارن هورنای به یکی از جنجالی‌ترین و چالش‌برانگیزترین موضوعات روان‌شناسی زنان می‌پردازد: پدیده‌ی سردمزاجی یا بی‌میلی جنسی در زنان، و علل روانی-اجتماعی آن. او با رویکردی انتقادی نسبت به دیدگاه‌های سنتی روان‌کاوی، به‌ویژه نظریات فروید، تلاش می‌کند نشان دهد که سردمزاجی در زنان نه‌تنها یک اختلال ذاتی یا بیولوژیک نیست، بلکه اغلب حاصل فشارهای فرهنگی، سرکوب جنسی، و تضادهای درونی شکل‌گرفته در فرآیند رشد روانی زنان است.

در ابتدای این فصل، هورنای با رد این پیش‌فرض که سردمزاجی یک ویژگی طبیعی و همیشگی در برخی زنان است، تأکید می‌کند که میل جنسی بخشی بنیادی از روان انسان است و اگر در زنی تضعیف یا سرکوب شده، باید علل آن را در تجربه‌های رشدی، روابط خانوادگی و تأثیرات اجتماعی جستجو کرد. او به‌ویژه به نقش محیط خانواده، تربیت جنسی، و الگوهای ارتباطی با والدین در شکل‌گیری نگرش زنان نسبت به بدن، میل، و رابطه اشاره می‌کند.

هورنای می‌نویسد بسیاری از زنان از همان کودکی با پیام‌هایی بزرگ می‌شوند که بدن‌شان را «شرم‌آور»، «خطرناک» یا «ابزار گناه» معرفی می‌کند. این پیام‌ها ممکن است از والدین، مذهب، یا جامعه منتقل شوند و موجب شوند که زن به‌طور ناخودآگاه نسبت به بدن و تمایلات خود احساس گناه یا نفرت پیدا کند. در چنین شرایطی، میل جنسی نه تنها سرکوب می‌شود، بلکه ممکن است به‌عنوان تهدیدی برای امنیت روانی فرد تجربه شود.

او به تأثیر مستقیم روابط پدر و دختر در شکل‌گیری دیدگاه زن نسبت به خود و جنس مخالف نیز اشاره می‌کند. اگر پدر رابطه‌ای طردکننده، سلطه‌گر یا غیردوستانه با دختر داشته باشد، ممکن است دختر ناخودآگاه احساس کند که مردان خطرناک‌اند یا عشق آن‌ها مشروط و کنترل‌گرانه است. این تجربه‌ها می‌توانند به بیزاری از رابطه یا میل جنسی منجر شوند، حتی بدون اینکه خود فرد دقیقاً بداند چرا چنین احساسی دارد.

از نگاه هورنای، یکی از علل مهم سردمزاجی، تضاد میان خواستن رابطه جنسی و ترس از آن است. بسیاری از زنان در درون خود هم میل به نزدیکی و محبت دارند، و هم ترسی عمیق از آسیب، سلطه یا از دست دادن کنترل. این تعارض روانی اگر حل‌نشده باقی بماند، به نوعی اجتناب دفاعی از رابطه یا بی‌میلی جنسی تبدیل می‌شود.

هورنای همچنین به تجربه‌های واقعی زنان در روابط جنسی نابرابر اشاره می‌کند. او توضیح می‌دهد که اگر زن تجربه‌ی جنسی را نه به‌عنوان لذت یا ارتباط، بلکه به‌عنوان وظیفه، فشار یا وسیله‌ای برای جلب رضایت مرد تجربه کند، به‌تدریج نسبت به رابطه دلسرد می‌شود. در چنین روابطی، میل جنسی نه تنها رشد نمی‌کند، بلکه ممکن است به خاموشی یا انزجار تبدیل شود.

او همچنین تأکید می‌کند که زنان سردمزاج لزوماً فاقد احساسات جنسی نیستند، بلکه گاه این احساسات در لایه‌های عمیق‌تری از روان پنهان یا سرکوب شده‌اند. از نظر روان‌کاوی، این سرکوب می‌تواند ناشی از اضطراب، تجربه‌های آسیب‌زا یا تحقیرهای دوران کودکی باشد. برای مثال، دخترانی که به خاطر بروز احساسات جنسی تنبیه یا تحقیر شده‌اند، ممکن است ناخودآگاه تصمیم گرفته باشند که این بخش از وجود خود را خاموش کنند.

در ادامه، هورنای انتقاد مهمی به فروید وارد می‌کند: نظریه او که سردمزاجی را ناشی از ناتوانی زن در انتقال از ارگاسم کلیتوریسی به ارگاسم واژنی می‌دانست، از نظر هورنای نگاهی محدود و مردمحور دارد که زنان را بر اساس معیارهای جنسی مردان ارزیابی می‌کند. به نظر او، تجربه‌ی جنسی زنان باید بر اساس ویژگی‌های روانی و بدنی خاص آن‌ها فهمیده شود، نه در مقایسه با مردان.

هورنای سپس اشاره می‌کند که گاه زنان سردمزاج در ظاهر زندگی جنسی فعالی دارند، اما از درون احساس تهی‌بودن، بی‌احساسی یا دوری از شریک جنسی می‌کنند. این پدیده، که او آن را نوعی «سردمزاجی پنهان» می‌نامد، بازتابی از روابط عاطفی ضعیف، فشارهای فرهنگی، و نبود تجربه‌های جنسی رضایت‌بخش است.

در بخش پایانی فصل، هورنای بر راهکارهای روان‌درمانی تأکید می‌کند و می‌نویسد که برای کمک به زنانی که با سردمزاجی درگیرند، نباید تنها بر تکنیک‌های رفتاری یا پزشکی تکیه کرد. بلکه باید به آن‌ها کمک کرد تا تجربه‌های گذشته خود را بازنگری کنند، احساسات سرکوب‌شده را بازشناسند، و در فضایی امن و حمایتی با هویت جنسی و عاطفی خود آشتی کنند.

در نهایت، پیام اصلی هورنای این است که سردمزاجی زنان یک اختلال صرف نیست، بلکه اغلب نتیجه‌ی فشارهای روانی، فرهنگی و بین‌فردی است. با نگاهی انسانی، غیرقضاوت‌گر و ریشه‌محور می‌توان این پدیده را فهمید و به زنانی که از آن رنج می‌برند، راهی برای بازیابی رابطه‌ای سالم با خود، بدن و میل‌شان نشان داد.