روانشناسی زنان

فصل هشتم

فصل هشتم: بی اعتمادی میان زن و مرد


در فصل هشتم کتاب «روانشناسی زنان» با عنوان «بی‌اعتمادی میان زن و مرد»، کارن هورنای به بررسی یکی از ریشه‌ای‌ترین موانع روابط انسانی می‌پردازد: بی‌اعتمادی متقابل میان زنان و مردان. این فصل تحلیلی روان‌کاوانه از منشأ تاریخی، فرهنگی و روانی این بی‌اعتمادی ارائه می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه این گسست عاطفی می‌تواند به تنش، سوءظن، رقابت، و ناتوانی در برقراری روابط عمیق و پایدار منجر شود.

هورنای بحث را با اشاره به این واقعیت آغاز می‌کند که در بسیاری از روابط میان زن و مرد، حتی در روابط ظاهراً نزدیک و عاشقانه، نوعی تردید، ترس، و فاصله‌گیری عاطفی وجود دارد. او معتقد است که این بی‌اعتمادی سطحی یا تصادفی نیست، بلکه ریشه در تجربیات اولیه روانی، ساختارهای اجتماعی مردسالار و آموزش‌های فرهنگی نابرابر دارد. زن و مرد، پیش از آن‌که عاشق شوند، از هم زخم خورده‌اند.

او توضیح می‌دهد که زنان در بسیاری از جوامع با تجربه‌هایی از سرکوب، تحقیر، کنترل و فریب از سوی مردان مواجه شده‌اند. این تجربه‌ها، چه به‌صورت مستقیم در زندگی فردی و چه به‌طور غیرمستقیم از طریق فرهنگ، ادبیات، مذهب و خانواده منتقل می‌شوند. در نتیجه، حتی در روابطی که ظاهراً امن هستند، زن ممکن است در اعماق ذهن خود مرد را منبع تهدید یا استثمار بداند.

در مقابل، هورنای نشان می‌دهد که مردان نیز نسبت به زنان بی‌اعتماد هستند، اما نه لزوماً به دلایل یکسان. بسیاری از مردان، به دلیل ترس از وابستگی عاطفی، ترس از از دست دادن کنترل، یا اضطراب از ناتوانی در برآوردن توقعات زن، ممکن است ناخودآگاه به زن بدبین باشند یا تلاش کنند او را از خود دور نگه دارند. این بی‌اعتمادی دوطرفه، نوعی دایره‌ی معیوب ایجاد می‌کند: زن به دلیل احساس ناامنی محتاط و بسته می‌شود، مرد از این بسته بودن دلسرد و عقب‌نشین می‌شود، و رابطه به تدریج از درون تهی می‌شود.

هورنای تأکید می‌کند که بی‌اعتمادی زن به مرد، اغلب با احساساتی چون حسادت، بدگمانی، ترس از فریب‌خوردن یا احساس حقارت جنسی همراه است. زنانی که در کودکی یا نوجوانی تجربه‌هایی از خیانت، بی‌توجهی یا سلطه‌گری پدر داشته‌اند، ممکن است این الگوها را به روابط بزرگسالی خود نیز منتقل کنند. از سوی دیگر، مردانی که در محیط‌های مردسالارانه تربیت یافته‌اند و زنان را موجوداتی زیردست یا فریبکار تلقی کرده‌اند، به‌سختی می‌توانند به زن اعتماد کنند یا آسیب‌پذیر باشند.

او در ادامه می‌نویسد که بسیاری از زن‌ها از یک‌سو مشتاق عشق و صمیمیت‌اند، و از سوی دیگر از صدمه دیدن یا طرد شدن هراس دارند. این تضاد، باعث نوعی رفتار تدافعی در روابط می‌شود؛ زن به‌ظاهر صمیمی و مشتاق است، اما در عمق، آماده‌ی عقب‌نشینی یا حمله در صورت احساس خطر است. مرد نیز به‌نوبه‌ی خود ممکن است محبت کند، اما هر لحظه در حالت آماده‌باش برای دفاع از خود باشد.

هورنای معتقد است که ریشه‌ی این بی‌اعتمادی‌ها را باید در ساختارهای فرهنگی جست‌وجو کرد. روابطی که بر اساس سلطه، نابرابری و نقش‌های جنسیتی خشک بنا شده‌اند، توانایی پرورش اعتماد را از بین می‌برند. زن به‌عنوان فردی که قرن‌ها تحت کنترل بوده، هنوز با ترس از دست دادن آزادی یا هویت فردی وارد رابطه می‌شود. مرد نیز از اینکه استقلال یا موقعیت برتر خود تهدید شود، دچار اضطراب است.

او تأکید می‌کند که تنها راه برون‌رفت از این وضعیت، بازسازی اعتماد از طریق شناخت، صداقت، و از میان بردن نقش‌های کلیشه‌ای است. زن و مرد باید ابتدا خود را بشناسند، ترس‌های نهادینه‌شده را تشخیص دهند، و در فضایی برابر و محترمانه وارد گفت‌وگو و تعامل شوند. بدون این بازشناسی متقابل، بی‌اعتمادی به‌صورت پنهان یا آشکار، رابطه را سمی خواهد کرد.

هورنای در پایان این فصل با نگاهی واقع‌گرایانه اما امیدوارانه، معتقد است که شکاف میان زن و مرد قابل ترمیم است، اما تنها به شرطی که هریک از طرفین مسئولیت عاطفی و روانی خود را بپذیرد. اعتماد نه با وعده، بلکه با تجربه‌ی مکرر امنیت، احترام و همدلی ساخته می‌شود.

فصل «بی‌اعتمادی میان زن و مرد» تصویری دقیق و تحلیلی از زیرپوستِ روابط عاشقانه و انسانی ارائه می‌دهد و با زبان روانکاوی، آنچه را که اغلب ناگفته می‌ماند – یعنی ترس‌ها، زخم‌ها و سوءتفاهم‌ها – به سطح آگاهی می‌آورد. پیام اصلی این فصل آن است که بدون تلاش برای فهم متقابل و شکستن الگوهای کهنه، عشق پایدار و اعتماد واقعی غیرممکن خواهد بود.