فصل اول: دریچهای تازه به عشق
در بخش «دریچهای تازه به عشق» از کتاب «محکم در آغوشم بگیر»، دکتر سو جانسن نگاهی نو و علمی به مفهوم عشق و روابط عاطفی میاندازد و تلاش میکند تا دیدگاه سنتی ما را نسبت به روابط عاشقانه تغییر دهد. او معتقد است بسیاری از مشکلاتی که در روابط زناشویی یا عاطفی شکل میگیرند، ریشه در ضعف پیوندهای احساسی و نادیده گرفتن نیازهای عمیق انسانی برای ارتباط عاطفی دارند. برخلاف آنچه اغلب تصور میشود، موضوعات تکراری مثل دعوا بر سر کارهای خانه یا مسائل مالی علت اصلی اختلافات نیستند؛ بلکه آنچه در پس این درگیریها پنهان است، ترس از طرد شدن، نادیده گرفته شدن و از دست دادن ارتباط عاطفی با شریک زندگی است.
جانسن بیان میکند که عشق نه یک احساس گذراست و نه صرفاً محصول شیمی مغز یا جذابیت جسمی، بلکه یک نیاز زیستی و اساسی برای بقا و سلامت روانی انسان است. همانگونه که نوزاد برای رشد نیاز به تماس و توجه والدین دارد، بزرگسالان نیز در روابط صمیمانه به حس امنیت، حضور و در دسترس بودن طرف مقابل وابستهاند. این نیاز ریشه در ساختار روانی ما دارد و پاسخ ندادن به آن میتواند دردناک و حتی تهدیدآمیز باشد. بنابراین، وقتی کسی از شریک خود فاصله میگیرد یا بیتوجه به نیازهای عاطفی او رفتار میکند، واکنشهایی مثل خشم، سردی یا عقبنشینی در حقیقت واکنشهایی به احساس ناامنی و ترس از قطع ارتباط عاطفی است.
این واکنشها اغلب در قالب چرخههای منفی خود را نشان میدهند که جانسن آنها را «رقصهای عاطفی دردناک» مینامد؛ الگویی که در آن یکی از زوجها به دنبال تماس و پاسخگویی است، در حالی که طرف دیگر عقبنشینی میکند یا از روی درماندگی ساکت میماند. چنین رفتارهایی اگر تکرار شوند، به مرور رابطه را از صمیمیت و نزدیکی تهی کرده و به جدایی عاطفی منجر میشوند. جانسن به جای تمرکز بر تکنیکهای سطحی ارتباطی، ما را دعوت میکند که عمیقتر به ریشه احساسات خود و شریکمان نگاه کنیم و بپذیریم که همهی ما در دل خود نیاز به حس تعلق، امنیت و اطمینان از حضور همیشگی دیگری داریم.
او بر پایه نظریه دلبستگی، که ابتدا برای توضیح رابطهی کودک با مراقب اولیه طراحی شده بود، نشان میدهد که همان اصول در روابط عاشقانه بزرگسالان نیز وجود دارد. یعنی همانگونه که کودک برای احساس امنیت نیاز دارد بداند که مادرش در لحظه نیاز او را در آغوش میگیرد، بزرگسال هم در رابطهی عاطفی نیاز دارد مطمئن باشد که در زمان آسیبپذیری، ترس، ناراحتی یا حتی شادی، شریکش در کنارش خواهد بود و او را تنها نمیگذارد. وقتی این اطمینان برقرار باشد، رابطه به مکانی امن برای رشد و بازسازی بدل میشود.
اما وقتی این احساس امنیت مختل میشود، فرد ممکن است با پرخاش، انتقاد، یا کنارهگیری واکنش نشان دهد. جانسن تأکید میکند که این رفتارها را نباید به عنوان سردی یا بیاحساسی تفسیر کرد، بلکه باید آنها را به عنوان فریادهای نشنیدهای در طلب اتصال عاطفی دانست. اگر زوجها بتوانند درک کنند که پشت رفتارهایی مثل غر زدن، سکوت یا خشم، ترسهایی عمیق و نیازهایی انسانی نهفته است، میتوانند گفتوگوی عمیقتری شکل دهند و به جای جنگیدن، دوباره به هم نزدیک شوند.
جانسن توضیح میدهد که بخش بزرگی از درمان هیجانمحور، کمک به زوجها برای دیدن این چرخههای منفی، درک نقش خودشان در آن و یافتن راهی برای توقف آن است. وقتی دو نفر بتوانند بهجای واکنشهای تدافعی، احساسات آسیبپذیر خود را بیان کنند، مثل «میترسم تنها بمونم» یا «وقتی سکوت میکنی، احساس میکنم دوستم نداری»، راه برای ترمیم رابطه باز میشود. این نوع گفتوگو نیاز به اعتماد، تمرین و فضای امن دارد که در فرایند درمان یا با تعهد متقابل ایجاد میشود.
از نگاه جانسن، عشق یک پیوند احساسی زنده است، نه یک قرارداد عقلانی یا وابسته به میل جنسی صرف. این پیوند نیاز به مراقبت دارد و با گذر زمان، چالشها و تنشهای زندگی ممکن است آن را تهدید کند. اما اگر زوجها متعهد شوند که از طریق درک احساسات یکدیگر و پاسخگویی عاطفی، این پیوند را حفظ کنند، رابطهشان میتواند از دل سختیها قویتر و عمیقتر بیرون بیاید.
او همچنین به تأثیر گسترده چنین رابطههایی بر سلامت روان و جسم اشاره میکند. تحقیقات نشان دادهاند که افراد در روابط عاشقانه ایمن کمتر دچار اضطراب، افسردگی و بیماریهای فیزیکی میشوند. وقتی فرد بداند که کسی هست که در سختترین لحظات کنار او خواهد بود، توان مقابله با مشکلات بالا میرود و احساس خوشبختی واقعی تجربه میشود.
سو جانسن با لحنی امیدوارکننده بیان میکند که حتی اگر یک رابطه دچار سردی و دوری شده باشد، باز هم میتوان آن را احیا کرد. شرطش این است که دو نفر حاضر باشند آسیبپذیر باشند، احساسات واقعیشان را با هم در میان بگذارند و تلاش کنند دوباره یکدیگر را ببینند و بشنوند. او باور دارد که عشق چیزی نیست که خود به خود از بین برود، بلکه اگر به آن بیتوجهی شود، پژمرده میشود. اما با مراقبت و توجه، میتوان دوباره آن را زنده کرد.
در نتیجه، جانسن ما را دعوت میکند تا با چشمی تازه به عشق نگاه کنیم؛ نه به عنوان یک معما یا احساسی مبهم، بلکه به عنوان یک رابطهی احساسی قابل درک، قابل پرورش و قابل ترمیم. عشقی که ریشه در نیاز به دلبستگی دارد و اگر به آن پاسخ داده شود، میتواند یکی از عمیقترین منابع آرامش و معنا در زندگی انسان باشد. او به زوجها نشان میدهد که چگونه میتوان از دل رنج و سوءتفاهم، دوباره به یکدیگر دست یافت و عشق را، اینبار آگاهانهتر و پویاتر، بازآفرینی کرد.