فصل سوم: عشق ما کجا رفت؟
در فصل «عشق ما کجا رفت؟» دکتر سو جانسن با نگاهی عمیق و روانشناختی به یکی از رایجترین سؤالات زوجها پاسخ میدهد: چرا عشقی که در آغاز رابطه شورانگیز و نیرومند بود، به مرور کمرنگ یا حتی ناپدید شده است؟ او بیان میکند که مشکل اصلی در اغلب روابط، نه نبود عشق یا ناسازگاری ذاتی، بلکه ناتوانی در حفظ اتصال عاطفی پایدار و پاسخگو میان دو نفر است. جانسن توضیح میدهد که وقتی زوجها نمیتوانند در لحظات حساس به نیازهای احساسی یکدیگر پاسخ دهند، حس امنیت و اطمینان متقابل از بین میرود و بهدنبال آن، احساس عشق نیز کمرنگ میشود.
در این فصل، نویسنده به بررسی چرخههای منفیای میپردازد که بهطور ناخواسته در روابط شکل میگیرند و آنها را بهسمت گسست عاطفی سوق میدهند. مثلاً یکی از زوجها ممکن است در تلاش برای حفظ رابطه، پیوسته شکایت کند یا توجه بخواهد، اما طرف مقابل که احساس فشار یا ناکامی میکند، عقبنشینی میکند یا سکوت پیشه میکند. این رفتار متقابل باعث میشود هر دو نفر احساس طردشدگی کنند، در نتیجه رفتارهای منفی بیشتری از خود نشان میدهند و رابطه وارد یک دور باطل مخرب میشود.
جانسن این الگوها را با اصطلاح «رقصهای شیطانی» یا «گفتوگوهای شیطانی» توصیف میکند؛ رقصهایی ناخودآگاه که دو نفر را بهجای نزدیکی، بیشتر از هم دور میکند. در بسیاری از این رقصها، یک نفر نقش «تعقیبگر» را دارد و دیگری «فرارکننده» است. تعقیبگر با انتقاد، شکایت و ابراز نارضایتی تلاش میکند تا ارتباط را دوباره برقرار کند، در حالی که فرارکننده با سکوت یا بیتفاوتی، از تنش دوری میجوید. در ظاهر، این رفتارها ناسازگار یا سرد به نظر میرسند، اما در واقع هر دو نفر از احساس ناامنی و طرد شدن رنج میبرند.
نویسنده تأکید میکند که درک این الگوها و پذیرش آنکه پشت هر واکنش منفی، یک احساس عمیق نیاز به دلبستگی نهفته است، اولین قدم برای بازسازی عشق است. او به زوجها یادآوری میکند که بیشتر درگیریها در روابط، در واقع تلاشهایی ناهشیار برای شنیدهشدن، دیدهشدن و اطمینانیافتن از اهمیت داشتن برای دیگری هستند. اگر زوجها بتوانند از واکنشهای تدافعی فاصله بگیرند و آسیبپذیریهایشان را با صداقت بیان کنند، میتوانند دوباره به پیوند عاطفی دست پیدا کنند.
سو جانسن همچنین در این فصل نقش حافظه هیجانی را بررسی میکند؛ اینکه تجربیات گذشته، بهویژه در روابط صمیمانه یا دوران کودکی، چگونه بر تفسیر ما از رفتار شریکمان اثر میگذارد. اگر کسی در گذشته طرد یا رها شده باشد، ممکن است نسبت به کوچکترین بیتوجهی حساس باشد و زودتر احساس ناامنی کند. این حساسیتها اغلب در روابط فعلی بازآفرینی میشوند و بدون آگاهی از آنها، ممکن است تعارضهایی مکرر و فرسایشی ایجاد شود.
در ادامه، نویسنده بیان میکند که عشق را نمیتوان با دستور یا منطق صرف احیا کرد. عشق با تجربهکردن امنیت، حضور، و پاسخگویی واقعی بازمیگردد. هنگامی که یکی از زوجها با تمام وجود احساس کند که در لحظهای دشوار، شریکش واقعاً او را میبیند، میشنود و اهمیت میدهد، پیوند عاطفی دوباره فعال میشود و عشق، حتی پس از یک دوره سردی یا بحران، بازمیگردد.
در نهایت، این فصل با امید به پایان میرسد. جانسن تأکید میکند که قطع ارتباط عاطفی پایان کار نیست. اگر هر دو نفر آماده باشند تا به احساسات واقعی خود و شریکشان گوش دهند، بدون قضاوت یا سرزنش، عشق قابل احیا است. شرط آن، آسیبپذیر بودن، گفتوگوی صادقانه و باز و از همه مهمتر، تصمیم مشترک برای دوباره پیدا کردن یکدیگر در میان هیاهوی رنجها و سوءتفاهمهاست.