فصل نهم: بیماری باکسر، مرگ او در قصابی، گسترش دروغ و تبلیغات
در فصل نهم، وضعیت حیوانات مزرعه روز به روز وخیمتر میشود و بیماری به سراغ باکسر، قویترین و وفادارترین حیوان، میآید. او که سالها با تمام وجودش کار کرده و شعار «من باید سختتر کار کنم» را همیشه در ذهن داشت، ناگهان دچار ضعف و ناتوانی میشود. این خبر موجی از نگرانی و غم را در میان حیوانات ایجاد میکند، چون باکسر برای همه نماد تلاش و ایثار بود.
با وجود این ضعف، باکسر تلاش میکند خود را سرپا نگه دارد و حتی بیشتر کار کند، اما بدنش دیگر پاسخگو نیست. ناپلئون و خوکها که به ظاهر نگران سلامت او نشان میدهند، تصمیم میگیرند او را به «کلینیک حیوانات» بفرستند تا درمان شود. اما حقیقت ماجرا چیز دیگری است.
در واقع، ناپلئون و خوکها پول کافی برای درمان باکسر ندارند و به جای کلینیک، او را به قصابی میفرستند. این خیانتی است بزرگ که حیوانات دیگر به هیچ وجه از آن آگاه نیستند. سگها باکسر را همراهی میکنند و حیوانات از پشت پنجرهها شاهد رفتن قهرمانشان به جایی هستند که بازگشتی ندارد.
این خبر برای حیوانات مانند ضربهای سهمگین است و حس ناامیدی و خشم را در دلهایشان شعلهور میکند. آنها نمیتوانند باور کنند که رهبری که مدعی دفاع از انقلاب است، چنین خیانتی انجام داده است. اما هیچکس جرات اعتراض ندارد و همه در سکوت غمانگیزی فرو میروند.
ناپلئون و اسکوئیلر بهسرعت تلاش میکنند با دروغپردازی، این حادثه را به نحوی توجیه کنند که حیوانات کمتر دلخور شوند. اسکوئیلر اعلام میکند که باکسر در یک کلینیک ویژه و پیشرفته درمان میشود و همه باید برای سلامتی او دعا کنند. او همچنین تلاش میکند با برانگیختن احساسات حیوانات، این موضوع را به یک نماد وفاداری و شجاعت تبدیل کند.
همزمان، ناپلئون به طور مستمر تبلیغات جدیدی به راه میاندازد که نشان میدهد وضعیت مزرعه در حال بهتر شدن است. اما حیوانات میبینند که واقعیت چیز دیگری است؛ غذا کم است، کار سختتر شده و امکانات رفاهی کاهش یافته است. این شکاف بین واقعیت و تبلیغات، عمیقتر و دردناکتر میشود.
با وجود این شرایط، باکسر هنوز در ذهن حیوانات به عنوان نمادی از فداکاری باقی میماند. داستانهایی درباره تلاشهای بیوقفه و وفاداری او بین حیوانات دست به دست میشود و به نوعی افسانهای درباره او شکل میگیرد. این افسانه، انگیزهای برای ادامه زندگی سخت برای حیوانات است.
در این فصل، ناپلئون بیش از پیش به خود قدرت میدهد و حتی زندگی و مرگ حیوانات را به ابزار کنترل تبدیل میکند. حیوانات میفهمند که نمیتوانند به وعدههای او اعتماد کنند، اما راهی جز تسلیم شدن ندارند. همه درگیر ترس و اضطراب روزمرهاند.
سگهای ناپلئون با شدت بیشتری به سرکوب میپردازند و هر نشانهی مخالفت را با خشونت خاموش میکنند. فضای مزرعه مملو از وحشت است و حیوانات در گوشهگوشه منتظر روزهای بهتری هستند که هیچگاه نمیآید.
آسیاب بادی که نماد امید بود، حالا تبدیل به خرابهای شده که حیوانات مجبورند دوباره و دوباره آن را بسازند. این چرخهی بیپایان کار و ناکامی، خستگی و ناامیدی را در دلها دو چندان میکند.
در این فصل همچنین شاهد این هستیم که خوکها هر روز بیشتر به سبک زندگی انسانها نزدیک میشوند؛ لباس میپوشند، الکل مینوشند و با انسانها نشست و برخاست دارند. این تغییرات، شکاف بین رهبری و سایر حیوانات را غیرقابل تحمل میکند.
حیوانات روزبهروز بیشتر به این نتیجه میرسند که انقلابشان به شکست کامل انجامیده است، اما هنوز نمیتوانند واقعیت را به زبان بیاورند. ترس، افسردگی و ناامیدی مانع از هر گونه مقاومت میشود.
فصل نهم با تصویر دلخراش حیواناتی که قهرمان خود را از دست دادهاند و در شرایطی وخیم و ستمگرانه زندگی میکنند، به پایان میرسد. حیواناتی که روزی آرزو داشتند آزاد باشند، اکنون اسیر دروغ و خیانت شدهاند.