قلعه حیوانات

فصل ششم

فصل ششم: سختی کار و ساخت آسیاب بادی، روابط ناپلئون با انسان‌ها، سرکوب اعتراضات


با شروع فصل ششم، کار ساخت آسیاب بادی آغاز شده و زندگی برای حیوانات سخت‌تر از هر زمان دیگری شده است. تابستانی طولانی و طاقت‌فرسا در پیش است و فشار کار به‌شدت زیاد شده. حیوانات هر هفته شصت ساعت کار می‌کنند و حتی یکشنبه‌ها که پیش‌تر روز استراحت بود، حالا نیم‌روز به کار اختصاص دارد. با این حال، هیچ‌کس جرئت اعتراض ندارد، چرا که هم ترس در دل‌ها خانه کرده و هم همه به وعده‌ی بهتر شدن آینده دل بسته‌اند.

ناپلئون که حالا قدرت مطلق را در دست دارد، از حیوانات انتظار دارد بدون هیچ گله‌ای کار کنند. باکسر، همان‌طور که همیشه شعار می‌دهد، باز هم خود را وقف کار می‌کند و تنها می‌گوید: «بیشتر کار خواهم کرد». اگرچه همه فرسوده‌اند، ولی خوک‌ها با مهارتی عجیب این احساس را منتقل کرده‌اند که تلاش بیشتر، وظیفه‌ای انقلابی است و هرکس کمتر کار کند، خیانت‌کار است.

با گذشت زمان، مزرعه با کمبودهایی مواجه می‌شود: برخی مواد اولیه مثل میخ، طناب، زغال سنگ و حتی آذوقه‌ی لازم برای فصل‌های بعدی در دسترس نیست. چون حیوانات خودشان نمی‌توانند این وسایل را تولید کنند، ناپلئون تصمیمی می‌گیرد که پیش‌تر آن را کفر مطلق می‌دانست: برقراری روابط تجاری با انسان‌ها. او اعلام می‌کند که مزرعه حیوانات با دنیای بیرون دادوستد خواهد کرد.

در حالی‌که حیوانات با ناباوری به این تصمیم نگاه می‌کنند، اسکوئیلر بلافاصله وارد صحنه می‌شود و با شیوه‌ی همیشگی‌اش توضیح می‌دهد که این تصمیم از ابتدا بخشی از برنامه انقلاب بوده، فقط شرایط آن موقع مناسب نبوده است. او حیوانات را متقاعد می‌کند که مخالفتشان از روی سوءتفاهم بوده و هیچ‌گاه قانونی وضع نشده که دادوستد با انسان‌ها را منع کند.

ناپلئون با واسطه‌ای به نام آقای ویمپر، یک انسان، شروع به معاملات تجاری می‌کند. ویمپر هر هفته به مزرعه می‌آید و خوک‌ها با او گفتگو می‌کنند. حیوانات دیگر که از دور او را نگاه می‌کنند، هنوز نمی‌توانند باور کنند که انسان‌ها دوباره وارد مزرعه شده‌اند، اما در سکوت نگاه می‌کنند و اعتراضی نمی‌کنند. ذهن‌ها آرام آرام تحت تأثیر استدلال‌های جدید قرار می‌گیرد.

در همین حین، خوک‌ها به خانه‌ی مزرعه‌دار که پیش‌تر مکان ممنوعه‌ای بود، نقل‌مکان می‌کنند. این حرکت، باز هم با مخالفت پنهانی برخی حیوانات مواجه می‌شود. اما اسکوئیلر ظاهر می‌شود و با چرب‌زبانی همیشگی‌اش می‌گوید که خوک‌ها نیاز به محیطی آرام و مناسب برای تفکر دارند تا بهتر بتوانند رهبری کنند. در ادامه نیز به‌تدریج خوابیدن در تخت، استفاده از ظروف چینی، و دیگر نشانه‌های تجمل، امری عادی جلوه داده می‌شود.

آسیاب بادی با زحمت بسیار در حال ساخت است، اما حیوانات با مشکلات جدی مواجه‌اند. آن‌ها ابزار مناسب ندارند و سنگ‌ها باید با زور دست و طناب جابه‌جا شوند. با وجود خستگی و کمبود غذا، حیوانات از کار بازنمی‌مانند، چون به آن آینده‌ی رؤیایی وعده‌داده‌شده دل بسته‌اند.

پاییز که می‌رسد، طوفانی مهیب به مزرعه حمله می‌کند و آسیاب بادی‌ای که حیوانات ماه‌ها برایش زحمت کشیده بودند، به کلی فرو می‌ریزد. حیوانات با وحشت به خرابه‌ها نگاه می‌کنند، اما ناپلئون، بدون لحظه‌ای درنگ، مقصر را معرفی می‌کند: اسنوبال. او ادعا می‌کند که اسنوبال شبانه بازگشته و آسیاب را خراب کرده.

ناپلئون با استفاده از ترس و نفرت، حیوانات را وادار می‌کند که از نو ساخت آسیاب را آغاز کنند. او اعلام می‌کند که خیانت اسنوبال، دلیلی برای تسلیم نیست، بلکه باید اراده‌ی آن‌ها را قوی‌تر کند. حیوانات که بین ویرانی، خستگی و ترس سرگردان شده‌اند، باکسر را الگوی خود قرار می‌دهند و با شعار «بیشتر کار خواهم کرد» دوباره دست به کار می‌شوند.

در این میان، ناپلئون رفتاری عجیب پیش می‌گیرد. او با آقای فردریک و آقای پیلکینگتون وارد مذاکره می‌شود، در حالی‌که پیش‌تر هر دو را دشمنان انقلاب می‌دانست. حیوانات هیچ‌گاه دقیق نمی‌فهمند که ناپلئون با کدام‌یک در حال معامله است، چون اخبار دائم تغییر می‌کنند و دروغ و حقیقت در هم آمیخته‌اند.

سیاست‌های دوگانه‌ی ناپلئون در حال آشکار شدن است. او به‌ظاهر خود را رهبر قاطع و دانا می‌نامد، اما تصمیماتش همیشه به سود خوک‌هاست. حیوانات عادی، که دیگر به‌سختی تفاوت بین حق و باطل را تشخیص می‌دهند، به شکلی غم‌انگیز سرنوشت خود را پذیرفته‌اند.

اسکوئیلر روزی ادعا می‌کند که خوراکی‌ها و آذوقه‌ها افزایش یافته‌اند، اما همه می‌دانند که وعده‌های غذایی کوچک‌تر شده و حیوانات گرسنه‌تر از قبل‌اند. با این حال، خوک‌ها همیشه سیرند، و سگ‌ها همیشه بیدار و مراقب. هر کس تردیدی نشان دهد، با تهدید و تهمت ساکت می‌شود.

در حالی‌که حیوانات زیر بار کار و سرما و ترس خم شده‌اند، ناپلئون خود را در جایگاه یک قهرمان تاریخی قرار می‌دهد. حیوانات از او با القاب «رهبر خردمند» و «پدر همه حیوانات» یاد می‌کنند و حتی یکی از خوک‌ها شعری تمجیدآمیز درباره‌اش می‌سازد که روزانه در طویله خوانده می‌شود.

فصل ششم در حالی پایان می‌یابد که ظاهر پیشرفت در مزرعه دیده می‌شود، اما واقعیت چیزی جز ستم، دروغ، سانسور و خفقان نیست. حیواناتی که روزی برای آزادی قیام کردند، اکنون با دستان خود، سلطه‌ی تازه‌ای ساخته‌اند و نمی‌دانند که آینده‌شان هر لحظه در حال از بین رفتن است.