
سپیده سی و هشت ساله بود و سالها زندگی مشترک خود را با نریمان سپری کرده بود. نریمان مردی جذاب و کاریزماتیک بود، اما در عین حالخشونت رفتاری و فیزیکیداشت و گاهی با خیانتهایش قلب سپیده را میشکست. با این حال، سپیده نمیتوانست زندگی بدون او را تصور کند و تمام وجودش وابسته به حضور و تایید او بود.
هر بار که نریمان عصبانی میشد یا سپیده را تحقیر میکرد، او احساس ناامنی و اضطراب شدید پیدا میکرد. اما همانقدر که آسیب میدید، وقتی نریمان لحظاتی مهربان و توجهکننده نشان میداد، سپیده دوباره امید پیدا میکرد و فکر میکرد که زندگی با او ارزش ادامه دادن دارد.
سپیده روزها و شبها درگیر چرخهای از ترس، امید و ناامیدی بود:
وقتی نریمان خانه نبود، اضطراب میگرفت و دائم تماس میگرفت تا از او مطمئن شود.
وقتی نریمان رفتار محبتآمیزی نشان میداد، همه خشونتها و خیانتها را فراموش میکرد و به زندگی مشترک ادامه میداد.
حتی زمانی که دوستان و خانواده به او هشدار میدادند، سپیده نمیتوانست تصمیم جدی برای جدایی بگیرد و خود را مقصر میدانست.
اما یک روز، نریمان تصمیم گرفت سپیده را ترک کند و به زندگی خود ادامه دهد. خانه خالی شد و سپیده برای اولین بار باتنهایی مطلق و واقعیت وابستگی خودروبرو شد. اضطراب و ترس او از ترک شدن به او فشار شدیدی وارد کرد، اما این نقطه شروع تغییر بود.
سپیده برای اولین بار بهمشاوره روانشناسیرفت و در جلسات یاد گرفت:
وابستگی او به نریمان باعث شده بود امنیت و ارزش شخصی خود را قربانی کند.
خشونت و خیانت همسرش هیچ ارتباطی با ارزش و توانایی او ندارد.
او میتواند به تدریج تصمیمات مستقل بگیرد و زندگی خود را بسازد، حتی بدون حضور کسی که آسیب زده است.
با کمک مشاور، سپیده شروع بهتمرینهای کوچک برای استقلال و مراقبت از خودکرد: یادگیری مهارتهای زندگی، بازسازی علایق شخصی، ورزش و ارتباط با دوستانی که حمایتگر بودند. کمکم احساس کرد میتواندبدون وابستگی افراطی به دیگریزندگی کند و ارزش خود را مستقل از دیگران تجربه کند.
ماهها بعد، سپیده دیگر از تنهایی نمیترسید. او فهمید کهزندگی سالم و خوشحال میتواند مستقل از کسی باشد که آسیب رسانده استو برای اولین بار حس قدرت، امنیت و هویت شخصی واقعی را تجربه کرد.
ترس شدید از رها شدن و تنها ماندن:
سپیده حتی با وجود خشونت و خیانت نریمان، نمیتوانست زندگی بدون او را تصور کند و دائم میترسید او را ترک کند.
– «اگر او برود، من چهکار کنم؟ بدون او هیچ کاری از دستم برنمیآید…»
نیاز مداوم به تایید دیگران:
سپیده همه رفتارها و تصمیماتش را حول رضایت نریمان تنظیم میکرد و هر گونه مخالفت یا بیتوجهی او اضطراب شدید ایجاد میکرد.
سختی در تصمیمگیری مستقل:
حتی وقتی دوستان و خانواده به او هشدار میدادند درباره جدایی تصمیم نمیگرفت و خود را مقصر شرایط میدانست.
چسبیدن به دیگران و ناتوانی در زندگی تنها:
هنگام ترک شدن توسط نریمان، سپیده دچار اضطراب شدید شد و برای اولین بار با تنهایی مطلق روبرو شد.
اولویت دادن به نیازهای دیگران بر نیازهای خود:
او همواره نیازها و خواستههای نریمان را بر علایق و امنیت شخصی خود مقدم میدانست، حتی وقتی این نیازها با آسیب به او همراه بود.
احساس ناتوانی و بیکفایتی:
سپیده احساس میکرد بدون نریمان هیچ کاری نمیتواند انجام دهد و زندگیاش بیمعنی شده است.
وابستگی احساسی شدید به یک نفر:
ارزش و هویت خود را کاملاً در حضور و تایید نریمان تعریف کرده بود و بدون او حس ارزشمندی نداشت.
شروع تغییر با مواجهه با تنهایی و مشاوره:
ترک شدن توسط نریمان و مراجعه به مشاوره، نقطه آغاز تغییر و استقلال او بود.
امتیاز داستان