
سونیا از همان کودکی میدانست چطور توجه بقیه را جلب کند. وقتی چهار ساله بود، اگر مهمان به خانهشان میآمد، خودش را وسط اتاق میانداخت و با صدای بلند شعر میخواند یا نمایش اجرا میکرد. اگر کسی او را تحسین نمیکرد، ناگهان اخم میکرد، قهر میکرد، یا وانمود میکرد مریض شده تا همه دوباره نگرانش شوند.
سالها گذشت، اما رفتار سونیا تغییر چندانی نکرد. در دبیرستان، همه او را بهعنوان دختری میشناختند کههمیشه میدرخشد— چه با لباسهای خاص، چه با خندههای بلند، چه با داستانهای دراماتیکش. اگر یکی از دوستانش درباره مشکلی صحبت میکرد، سونیا خیلی زود صحبت را به خودش میکشاند:
«تو فقط یه نمره کم آوردی؟ من پارسال به خاطر افسردگی شدید سه ماه توی اتاقم حبس بودم!»
او در هر جمعی، خیلی سریع صمیمی میشد. گاهی در اولین برخوردها، دیگران را «عزیزترین دوستش» خطاب میکرد. اما همانقدر که سریع نزدیک میشد، اگر احساس میکرد آن فرد بهاندازه کافی به او توجه ندارد، خیلی زود فاصله میگرفت یا حتی ناراحت میشد.
در دوران دانشگاه، سونیا در یک گروه تئاتر دانشجویی عضو شد؛ نه فقط به خاطر علاقه به بازیگری، بلکه چون عاشق نور صحنه بود. او اغلب با کارگردانها وارد درگیری میشد چون همیشهنقش اولرا میخواست، حتی اگر مناسبش نبود.
در روابط عاطفیاش هم الگوها تکرار میشدند. مردها اغلب جذب انرژی بالا، ظرافتهای زنانه، و شور زندگیاش میشدند. اما خیلی زود همه چیز رنگ میباخت. وقتی حس میکرد آن فرد دیگر به او خیره نمیشود یا شیفتهاش نیست، دچار اضطراب میشد. شروع به اغراق در مشکلات، برانگیختن حس ترحم، یا ایجاد حسادت میکرد:
«دیشب همکارم گفت اگر مجرد بود، حتماً با من قرار میذاشت!»
در یک مهمانی خانوادگی، وقتی متوجه شد نامزد سابقش با کسی جدید آمده، سونیا لباس قرمز درخشانی پوشید، وارد شد و خیلی گرم با همه خوشوبش کرد. پس از چند دقیقه، در حالی که وانمود میکرد حالش بد شده، به زمین افتاد. همه اطرافش جمع شدند، و ناگهان مهمانی تبدیل به صحنهای برای نمایش سونیا شد.
هیچکس شک نکرد که ممکن است این یک صحنهسازی باشد — چون سونیابلد بود خوب بازی کند. حتی خودش هم گاهی باورش میشد.
نیاز افراطی به جلب توجه
مثال:در مهمانی خانوادگی، وقتی دید دیگران به صحبتهای داییاش گوش میدهند، ناگهان شروع به تعریف داستان دراماتیکی از نزدیکبودن به غرق شدن در کودکی میکند، فقط برای اینکه توجه جمع به خودش جلب شود.
رفتار اغواگرانه یا تحریکآمیز نامتناسب با موقعیت
مثال:در مدرسه و دانشگاه، سونیا همیشه لباسهایی رنگارنگ، بدننما و آرایش غلیظ داشت. گاهی حتی معلمان به او تذکر میدادند که ظاهرش مناسب محیط آموزشی نیست.
بیان هیجانی سطحی و زودگذر
مثال:وقتی در مورد مسائل مختلف صحبت میکرد، اغلب لحن احساسی و شدید داشت، اما محتوای صحبتهایش فاقد عمق یا جزئیات واقعی بود. بیشتر از دقت، به تأثیرگذاری اهمیت میداد.
تغییر سریع و ناپایدار در احساسات
مثال:وقتی دوست جدیدش او را به تولد دعوت نکرد، بلافاصله نظرش عوض شد و گفت: «اون آدم دو رو و حسوده!» درحالیکه تا روز قبل او را بهترین دوستش میدانست.
گفتار بیش از حد تأثیرگذار، بدون جزئیات واقعی
مثال:سر کلاس، با اعتمادبهنفس بالا نظر میداد حتی وقتی درس را نمیدانست. تأکیدش بر لحن و تأثیرگذاری بود، نه درستی اطلاعات: «مهم اینه که همه نگاشون به تو باشه، نه اینکه جواب دقیق بدی!»
دراماتیک بودن، نمایش احساسات و خودنمایی در رفتار
مثال:زمانی که در مهمانی نقش قربانی را بازی کرد و وانمود کرد حالش بد شده تا توجه نامزد سابق و دیگران را جلب کند — آنهم بدون هیچ دلیل واقعی.
تلقی نادرست از صمیمیت در روابط
مثال:در اولین برخورد با افراد، آنها را «عزیزترین دوست» خود خطاب میکرد، در حالی که هنوز رابطهای واقعی و عمیق شکل نگرفته بود.
امتیاز داستان