
مشصادق، پیرمردی لاغر و درازقامت بود با چشمانی که انگار همیشه چیزی فراتر از آدمها را نگاه میکرد. در روستای کوهستانی خودش، همه میدانستند که او "یک جور دیگر" است. نه کسی از او میترسید، نه به او نزدیک میشد. میگفتند:
– صادقخان یه پا حکیمه، ولی اگه بری خونش، باید حواست باشه کجا پا میذاری!
خانهاش پر بود از ابزارهای عجیب: سنگهای گرد با علامتهای تراشیده، کوزههایی که درشان را مهر و موم کرده بود و کنارشان مینوشت "فکرهایی که نباید بپاشند". روی دیوار حیاط با زغال نقشهایی کشیده بود که هر شب تغییرشان میداد. میگفت:
– اگه اینها رو ثابت بذاری، نگاههای بد راهشونو پیدا میکنن.
اهالی هر وقت مشکلی داشتند، سراغ او میرفتند. چون «چیزهایی میفهمید که بقیه نمیفهمیدن». یکبار فقط با دیدن چای ریختهشده روی نعلبکی، گفت دختر کدخدا عاشق یه پسر شهری شده. و درست از آب درآمد.
اما مشصادق همیشه تنها غذا میخورد. پشت به همه. میگفت:
– وقتی کسی نگات میکنه، لقمهای که توی دهنت داری دیگه مال تو نیست.
حرف زدنش پر از کنایه و تصویر بود. مثلاً نمیگفت کسی دروغ گفته؛ میگفت:
– این بنده خدا یه لایهی دروغی دور نفسش کشیده.
روزی نوهاش از شهر آمد و با خودش تلفن هوشمند آورد. مشصادق به آن نگاه کرد و گفت:
– این جعبهها فکرها رو میکِشن توی خودشون... مراقب باش وقتی خواب میری، روشن نمونه.
نوهاش یکبار به شوخی از او فیلم گرفت، و در شبکههای اجتماعی پخش کرد. تا چند روز، مردم برای دیدن پیرمرد به در خانهاش میآمدند. او اما با هیچکس حرف نزد. فقط همهی کوزهها را شکست، و چند شب پیاپی بدون خواب، به آتش خیره ماند.
گفت:
– حالا که فکرهام ریخته توی مردم، دیگه نباید صدا دربیاد. اگر زیاد حرف بزنم، خودشون میان دنبالم.
زمستان آن سال، نوهاش یک رواندرمانگر از شهر آورد. پیرمرد به سختی پذیرفت، اما گفت:
– اگه اون خانومه بتونه صداهای لابهلای کاهگل رو هم بشنوه، شاید بشه حرف زد.
جلسهها آهسته شروع شد. درمانگر فقط گوش داد. و مشصادق، برای اولینبار در عمرش، خاطرهی روزی را گفت که فکر میکرد ماهِ کامل، ذهن مادرش را دزدیده...
تفکر جادویی و رمزی:
باور به ارتباط چای ریخته با رازها
نقشهای روی دیوار که باید تغییر کنند تا «نگاه بد» راه پیدا نکند
کوزههای مهرشده برای حفظ افکار
ادراک تحریفشده:
باور دارد که تلفن فکرها را میکشد
غذا خوردن در سکوت و تنهایی چون نگاه دیگران انرژی غذا را میبرد
تصور اینکه «اگر زیاد حرف بزند، خودشون میان دنبالش»
سبک گفتار استعاری و مبهم:
استفاده از استعارههایی مثل «لایهی دروغ دور نفس»
اشاره به «صداهای میان کاهگلها»
روابط اجتماعی محدود و اضطراب اجتماعی:
تنهایی پایدار در طول عمر
پرهیز از تماس، سکوت در حضور دیگران
واکنش شدید به دیده شدن یا پخش فیلمش در جامعه
امتیاز داستان