وقتی روزها کوتاه می‌شن
وقتی روزها کوتاه می‌شن

عملیات سریع

نظرات و دیدگاه‌ها

وقتی روزها کوتاه می‌شن

۲ دقیقه
۰ بازدید

الهام همیشه عاشق تابستون بود. آفتاب، جمع‌های خانوادگی توی حیاط، لباس‌های رنگی، و بوی هندونه خنک براش حال خوب می‌آورد. اما با شروع پاییز، یه چیز عجیبی درونش تغییر می‌کرد. نه فقط یه دل‌گرفتگی ساده، بلکه یه سنگینی خفه‌کننده روی سینه‌اش می‌نشست.

اوایل مهر، به خودش گفت خسته‌ست. ولی تا آبان، دیگه نه حوصله‌ی دیدن کسی رو داشت، نه علاقه‌ای به کارهاش. صبح‌ها سخت از رختخواب بلند می‌شد. حتی نور خاکستری پنجره هم اذیتش می‌کرد. بیشتر وقت‌ها می‌خوابید، اشتهاش زیاد شده بود، مخصوصاً شیرینی و کربوهیدرات زیاد می‌خورد. بعدش احساس بی‌حالی شدید داشت.

شوهرش متوجه شد الهامساکت‌تر، حساس‌تر و کم‌انرژی‌تر از همیشه شده. مهمونی‌ها رو به بهانه‌های مختلف رد می‌کرد. وقتی هم می‌رفت، ساکت یه گوشه می‌نشست.

تا اینکه یه شب، وقتی هوا زود تاریک شد، الهام زد زیر گریه و گفت:
«نمی‌دونم چمه... انگار خاموش شدم. انگار هر سال از آبان تا اسفند، یه آدم دیگه‌ام.»

مشاورش بعد از بررسی الگوهای رفتاری و زمانی، گفت:
"تو دچار افسردگی فصلی شدی، مخصوصاً از نوع زمستانی. این یه اختلال رایجه که خیلی‌ها تو فصل‌های سرد و کم‌نور تجربه‌ش می‌کنن."

برای درمان، استفاده ازنوردرمانی (Light Therapy)، برنامه‌ریزی خواب، فعالیت بدنی، و در صورت نیاز داروهای ضدافسردگی شروع شد. الهام کم‌کم آموخت چطور با تغییر فصل‌ها، از خودش محافظت کنه.

حالا هر سال از شهریور، خودش رو آماده می‌کنه: چراغ‌های نور سفید تهیه می‌کنه، برنامه‌های سبک اما شاد تنظیم می‌کنه و با آگاهی، دیگه نمی‌ذاره پاییز، حال دلش رو تاریک کنه.


 نشانه‌های افسردگی فصلی:

  • افت خلق در ماه‌های سرد سال (معمولاً پاییز و زمستان)

  • خواب زیاد و بی‌حالی

  • پرخوری، مخصوصاً علاقه به غذاهای شیرین و نشاسته‌ای

  • کاهش انرژی، بی‌علاقگی به فعالیت‌ها

  • کناره‌گیری اجتماعی

  • احساس غم یا ناامیدی تکرارشونده در یک بازه‌ی مشخص سالانه

    تست بک – سایت یاریجو

موضوعات مرتبط

امتیاز داستان

در حال بارگذاری...
امتیاز شما

نظرات کاربران

هنوز نظری ثبت نشده، اولین نفر باشید