فصل دهم: صلح با زمان
در این فصل، برکمن ما را دعوت میکند که رابطهمان با زمان را بازنگری کنیم؛ رابطهای که اغلب خصمانه است، گویی زمان دشمنی است که باید شکستش دهیم یا مدیریتاش کنیم. ما با برنامهریزی، اولویتبندی و تکنیکهای بهرهوری سعی میکنیم زمان را تحت سلطه درآوریم، اما در نهایت همیشه احساس عقبماندگی، اضطراب یا کمبودن وقت با ماست. اینجا جایی است که برکمن پیشنهاد میکند به جای جنگیدن با زمان، با آن صلح کنیم.
ما معمولاً زمان را به چشم منبعی میبینیم که باید از آن حداکثر استفاده را ببریم. این نگرش باعث میشود هر لحظه را با نگاه اقتصادی ببینیم: آیا این لحظه «ارزش» دارد؟ آیا دارم از وقتم درست استفاده میکنم؟ در نتیجه، همیشه درگیر نوعی حسابوکتاب درونی هستیم که آرامش را ازمان میگیرد. برکمن توضیح میدهد که زمان، چیزی نیست که مالکاش باشیم؛ ما خودِ زمان هستیم.
او تأکید میکند که بخش بزرگی از اضطراب زمانی ما ناشی از تلاش بیپایان برای تسلط بر آینده است. وقتی مدام در حال برنامهریزی و پیشبینی هستیم، لحظهی اکنون را قربانی میکنیم. اما حقیقت این است که آینده، همیشه تا حد زیادی کنترلناپذیر میماند. صلح با زمان یعنی پذیرفتن این کنترلناپذیری و تمرکز بر اکنون، نه از سر بیخیالی، بلکه از سر واقعگرایی.
برکمن میگوید که ما در تلاش برای فرار از احساس اضطراب درونی، به پر کردن لحظات با کار، هدف و برنامه رو میآوریم. اما این فرار، خود عامل اصلی اضطراب است. راه چاره، مواجههی مستقیم با این حس بیقراری است. با نگریستن به آن، نه پنهانکردن یا فرار از آن، کمکم میتوانیم رابطهای متعادلتر با زمان پیدا کنیم.
او همچنین اشاره میکند که اگر انتظار داشته باشیم روزی به نقطهای برسیم که همهچیز را تحت کنترل داریم، آرام میشویم، و دیگر نیازی به دویدن نیست، این یک توهم خطرناک است. آن نقطه هیچگاه فرا نمیرسد. همیشه کارهایی نیمهتمام، پروژههایی ناتمام و فرصتهایی ازدسترفته وجود خواهد داشت. پذیرفتن این ناتمامی، مقدمهی آرامش است.
نویسنده به تجربههای معنوی نیز اشاره دارد؛ از سنتهایی مثل بودیسم یا عرفان مسیحی، که در آنها زمان نه دشمن، بلکه بستر حضور است. یعنی اگر در لحظه باشی، بدون قضاوت، بدون تلاش برای اصلاح آنچه هست، آنگاه زمان دیگر تهدیدی نیست. بلکه فرصت آگاهی است. این نگاه، به انسان نوعی رهایی میدهد که از درون میآید، نه از تسلط بیرونی.
او توضیح میدهد که در فرهنگ مدرن، انسانها اغلب از «اضافهبار زمانی» رنج میبرند؛ یعنی همیشه احساس میکنند که کارهای بیشتری هست که باید انجام دهند. اما بخش عمدهی این احساس از انتظارات غیرواقعبینانهای میآید که جامعه به ما تحمیل کرده. ما اگر با واقعیت محدودیت خود صلح کنیم، این بار سبکتر خواهد شد.
صلح با زمان یعنی آشتی با محدودیت. یعنی درک اینکه نخواهی توانست همهی کتابها را بخوانی، همهی مکانها را ببینی، یا همهی فرصتها را دنبال کنی. اما این محدودیت بهجای ناامیدی، میتواند نوعی شفافیت ایجاد کند: وقتی بدانی نمیتوانی همهچیز را داشته باشی، راحتتر تصمیم میگیری که چه چیزهایی برایت واقعاً مهماند.
برکمن به ما یادآوری میکند که اضطراب زمانی ریشه در ترس از مرگ دارد. ما میخواهیم آنقدر مفید، پربازده و «بهجا» زندگی کنیم که انگار بتوانیم جاودانه شویم. اما این تلاش برای جاودانگی از طریق بهرهوری، راهیست که به فرسودگی میرسد. زندگی انسانی یعنی پذیرش فناپذیری. و صلح با زمان یعنی پذیرش این فنا.
او پیشنهاد میدهد بهجای تنظیم ساعت برای حداکثر بهرهبرداری، به درک ریتم طبیعی زندگیمان برگردیم. گاهی کند شدن، گاهی استراحت، گاهی سرگردانی در زمان، نه بیهودگی است و نه اتلاف وقت؛ بلکه بخشی از زیستن انسانی است. گاه باید به زمان اجازه داد که خودش ما را ببرد، نه اینکه دائم بخواهیم آن را هدایت کنیم.
در بخشهایی از فصل، برکمن دربارهی پدیدهی «زمان از دست رفته» صحبت میکند—مثلاً وقتی یک بعدازظهر کامل را صرف هیچکار مشخصی میکنیم و بعد خود را سرزنش میکنیم. او میگوید که این احساس، بیشتر ناشی از استانداردهای غیرواقعی ماست، نه از واقعیت تجربهی آن بعدازظهر. شاید در آن لحظه، ذهن ما دقیقاً همان چیزی را تجربه کرده که نیاز داشته.
صلح با زمان، در نهایت، به این معناست که خودمان را نه بهعنوان مدیر زمان، بلکه بهعنوان بخشی از زمان ببینیم. ما در زمان غوطهوریم؛ مثل ماهی در آب. هر تلاشی برای ایستادن در برابر جریان، ما را خستهتر و سردرگمتر میکند. ولی وقتی شناور میشویم، نه تنها انرژیمان حفظ میشود، بلکه زیبایی مسیر را هم بهتر میبینیم.
در پایان، برکمن میگوید که شاید بزرگترین موهبت ما این باشد که زندگیمان محدود است. اگر قرار بود زمان بیانتها باشد، هیچچیز اهمیت واقعی نداشت. اما چون چهار هزار هفته بیشتر نداریم، هر تصمیم، هر لحظه و هر انتخاب معنا پیدا میکند. و صلح با زمان یعنی جشنگرفتن همین معنا، همین محدودیت، همین اکنون.