چهار هزار هفته

فصل هفتم

فصل هفتم: چگونه زندگی نکنی؟​


بسیاری از ما وقتی با واقعیت محدود بودن عمر مواجه می‌شویم، ناخودآگاه تلاش می‌کنیم با آن مقابله کنیم. ذهن‌مان نمی‌تواند این حقیقت را بپذیرد که زمان ما محدود است و در نتیجه، چهار پاسخ دفاعی از خود بروز می‌دهیم. این پاسخ‌ها ظاهراً قرار است به ما کمک کنند با محدودیت کنار بیاییم، اما در عمل باعث می‌شوند زندگی واقعی را به تعویق بیندازیم. برکمن می‌گوید اگر می‌خواهیم زندگی کنیم، ابتدا باید یاد بگیریم که چگونه زندگی نکنیم.

اولین راه اشتباه، «تأخیر انداختن زندگی» است. خیلی از ما باور داریم که زندگی واقعی هنوز آغاز نشده است. ما همیشه به امید یک آینده بهتر، خود را در شرایط فعلی نگه می‌داریم. فکر می‌کنیم بعد از تمام شدن این پروژه، بعد از ارتقای شغلی، یا وقتی فرزندان‌مان بزرگ شوند، تازه وقت خواهیم داشت که نفس بکشیم و زندگی کنیم. اما این آینده‌ی موهومی هیچ‌گاه نمی‌رسد، چون همیشه چیزی جدید برای حل‌وفصل وجود خواهد داشت. برکمن تأکید می‌کند که زندگی هیچ لحظه‌ای بهتر از «اکنون» برای شروع شدن ندارد.

دومین راه اشتباه، «فرار از زمان» است. در این حالت، فرد آن‌قدر مشغول کار، پروژه‌ها یا سرگرمی‌های بی‌وقفه می‌شود که هرگز با محدودیت عمر خود روبه‌رو نشود. کار می‌تواند به‌نوعی پناهگاه تبدیل شود تا فرد با مسائل بنیادی‌تر مثل معنای زندگی و مرگ مواجه نشود. اما زیر این فعالیت‌ها، اضطراب پنهانی وجود دارد: ترس از مواجهه با حقیقت زمان. پرمشغله بودن گاهی بیش از آنکه یک وظیفه باشد، شکلی از فرار است.

راه اشتباه سوم، «وسواس بر بهره‌وری» است. در این حالت، فرد دائماً تلاش می‌کند که هر دقیقه از زمانش را به چیزی مفید اختصاص دهد. حتی زمان استراحت یا تفریح باید «کارکردی» داشته باشد. این شیوه نگاه به زندگی، زمان را به چیزی کاملاً ابزاری تبدیل می‌کند؛ گویی انسان فقط ماشین بازدهی است. اما چنین دیدگاهی نه تنها آرامش نمی‌آورد، بلکه انسان را از تجربه‌ی خود زندگی دور می‌کند. لحظه‌ها به‌جای زیستن، فقط به‌عنوان وسیله‌ای برای هدف‌های آینده مصرف می‌شوند.

چهارمین اشتباه، «وسواس بر انتخاب بهترین گزینه» است. در دنیای امروز، انتخاب‌های بی‌پایان باعث شده ما مدام نگران باشیم که شاید انتخاب بهتری وجود داشته باشد. وقتی با گزینه‌های زیادی مواجه می‌شویم، از ترس اینکه نکند فرصت بهتری را از دست بدهیم، اصلاً تصمیم نمی‌گیریم یا مدام پشیمان می‌شویم. این حالت باعث می‌شود نه‌تنها فرصت تجربه‌های واقعی از دست برود، بلکه ذهن همیشه درگیر اضطراب و شک باشد. برکمن می‌گوید انسان باید جرئت انتخاب کردن را داشته باشد، حتی اگر به قیمت از دست دادن گزینه‌های دیگر تمام شود.

همه‌ی این راه‌ها، شکلی از انکار واقعیت محدودیت هستند. ما از طریق تأخیر انداختن، فرار کردن، بهره‌وری وسواسی و وسواس انتخاب، در واقع سعی می‌کنیم این حقیقت ساده را نادیده بگیریم: ما فقط چهار هزار هفته وقت داریم. اما پذیرش این محدودیت، به‌جای آنکه باعث ترس شود، می‌تواند ما را آزاد کند. چون وقتی محدودیت را بپذیری، دیگر مجبور نیستی کامل باشی یا همه‌چیز را انجام دهی.

پذیرفتن محدودیت به این معناست که تو اختیار انتخاب داری، اما نه برای همه‌چیز. باید تصمیم بگیری چه چیزی را کنار بگذاری. و این انتخاب‌ها هستند که زندگی تو را شکل می‌دهند. اگر سعی کنی از انتخاب فرار کنی، در واقع از زندگی فرار کرده‌ای. و اگر جرئت کنی انتخاب کنی، حتی ناقص و ناتمام، در مسیر تجربه‌ی واقعی بودن قرار می‌گیری.

برکمن با ظرافت بیان می‌کند که قرار نیست همه‌چیز در زندگی معنا یا نتیجه داشته باشد. برخی کارها فقط باید انجام شوند چون به زندگی عمق می‌دهند، نه صرفاً فایده. وقتی می‌پذیری که عمرت محدود است، آن‌وقت دیگر نیازی نمی‌بینی همه‌چیز را توجیه کنی. می‌توانی در یک بعدازظهر بی‌دلیل قدم بزنی، فقط چون دوست داری. و همین قدم‌زدن، اگر آگاهانه انجام شود، خودش معنای زندگی می‌شود.

او از ما دعوت می‌کند که دست از فرار برداریم و با محدودیت‌ها آشتی کنیم. محدودیت زمان، به‌جای اینکه زندان باشد، می‌تواند قاب باشد. همان‌طور که قاب نقاشی باعث می‌شود تصویر دیده شود، مرزهای زمان هم باعث می‌شوند لحظه‌ها معنادار شوند. اگر قرار بود بی‌نهایت زمان داشته باشیم، هیچ‌چیز فوریت و ارزش پیدا نمی‌کرد.

نویسنده تأکید می‌کند که زندگی، تمرین زیستن در ناتمام‌ماندن است. همیشه کتاب‌هایی هستند که نخوانده‌ایم، جاهایی که نرفته‌ایم، و کارهایی که نرسیده‌ایم انجام دهیم. هنر زندگی در این نیست که همه را انجام دهی، بلکه در این است که بدانی کدام را با رضایت رها کنی. و این رها کردن، اگر با پذیرش همراه باشد، نوعی آرامش می‌آورد.

در نهایت، این فصل به‌جای ارائه راه‌حل سریع، ما را با یک حقیقت عمیق روبه‌رو می‌کند: اینکه اگر می‌خواهی زندگی کنی، ابتدا باید یاد بگیری چگونه زندگی نکنی. یعنی باید از توهم‌ها، وسواس‌ها و فرارها عبور کنی تا به نقطه‌ای برسی که بتوانی در اکنون باشی، حتی با وجود ناتمامی، حتی با وجود مرگ، و حتی با علم به اینکه همه‌چیز در کنترل تو نیست.