
کامران مردی ۳۸ ساله است، مهندس با تجربه و پدر دو فرزند کوچک. زندگی ظاهراً آرام و منظم او، با خانهای مرتب و خانوادهای دوستداشتنی، هیچ نشانهای از اضطراب شدیدش را به دیگران نشان نمیدهد. اما در درونش، ذهنی پر از ترس و تردید جریان دارد.
نرگس، همسرش، زنی فعال و اجتماعی است که دوست دارد خانواده در جمع دوستان و اقوام حضور داشته باشد. او بارها از کامران خواسته که در مهمانیها، جشنها و دورهمیهای خانوادگی شرکت کند. هر بار که این موضوع مطرح میشود، کامران قلبش تند میزند و ذهنش پر میشود از فکرهای منفی:
«اگه حرف بزنم، مسخره میشم.»
«اگه چیزی نگم، بیادب جلوه میکنم.»
«اگه اشتباه کنم، همه منو قضاوت میکنن.»
به همین دلیل، کامران بارها بهانه آورد که خسته است یا کار دارد. نرگس گاهی ناراحت میشود و حس میکند همسرش از او فاصله میگیرد، اما نمیداند که این رفتار نتیجه اضطراب اجتماعی و اختلال شخصیت اجتنابی است.
با وجود این، در تنهایی خانه، کامران دلش میخواهد با نرگس صمیمی باشد، حرف بزند و با هم لحظاتی شاد داشته باشند، اما اغلب با خود میگوید:
«ممکنه حرفم احمقانه باشه… شاید بهتره سکوت کنم.»
مثلاً یک شب، نرگس با هیجان گفت:
— امروز یکی از همکارانم ما رو به شام دعوت کرده! بیا با هم بریم!
کامران لبخند زد، اما در ذهنش موجی از اضطراب آمد:
«اگه حرف بزنم چیزی نگو، اگه چیزی نگم چی؟»
در نهایت با لحنی آرام جواب داد: «فکر کنم الان خستهام، بریم یه وقت دیگه.»
کامران عاشق فرزندانش است، اما تعاملاتش محدود و محتاط است. وقتی فرزند بزرگش میخواهد با او بازی کند یا داستان بخواند، او دلش میخواهد شرکت کند، اما ذهنش پر از افکار منفی است:
«اگه نتونم خوب بازی کنم یا داستانو جذاب بگم، بچهها حوصلهشون سر میره.»
او اغلب با گفتن «بعداً بازی میکنیم» یا «الان خستهام»، از تعامل واقعی اجتناب میکند.
در محل کار، کامران مهندس قابل اعتماد و دقیق است، اما از ارائه نظر در جلسات گروهی اجتناب میکند. وقتی همکارانش بحثی را آغاز میکنند، او به جای مشارکت، در سکوت مینشیند و افکارش پر از نگرانی میشود:
«اگه اشتباه کنم، همه منو مسخره میکنن.»
او حتی از پروژههای گروهی که نیاز به تعامل دارد، دوری میکند و ترجیح میدهد تنها وظایفش را انجام دهد.
روزی، نرگس پیشنهاد داد که در یک کلاس نقاشی خانوادگی شرکت کنند. کامران ابتدا مقاومت کرد:
— «من بلد نیستم، ممکنه مسخره بشم.»
اما نرگس با آرامش گفت: «مهم اینه که با هم باشیم، نه اینکه عالی باشه.»
در اولین جلسه، کامران با اضطراب زیادی قلم را در دست گرفت، اما فقط با چند حرکت ساده توانست نقاشی کند. وقتی یکی از والدین دیگر لبخند زد و گفت «چه خوب شد!» او کمی آرام گرفت و لبخند زد.
هفته بعد، با قدمهای کوچک، کامران توانست در جمع کوتاهی صحبت کند و حتی نظر سادهای درباره رنگها بدهد. این تجربه باعث شد او اعتماد بیشتری به خود پیدا کند و رابطهاش با نرگس و فرزندانش کمی گرمتر شود.
با حمایت نرگس و برداشتن قدمهای کوچک، کامران کمکم توانست:
در مهمانی خانوادگی کوتاه حضور داشته باشد
با دوستان نزدیک نرگس صحبت کوتاهی کند
بازی و تعامل واقعی با فرزندانش داشته باشد
او هنوز اضطراب دارد، اما حالا میداند کهاجتناب کامل از زندگی، تنها خودش را محدود میکندو با قدمهای کوچک میتواند لحظات شادی واقعی تجربه کند.
ترس شدید از ارزیابی منفی و قضاوت شدن
در داستان: وقتی نرگس او را به مهمانی دعوت کرد، کامران با فکرهای «اگه حرف بزنم مسخره بشم» و «اگه چیزی نگم، بیادب جلوه میکنم» مواجه شد و ترجیح داد نرود.
در محل کار: از ارائه نظر در جلسات گروهی اجتناب میکرد، زیرا از انتقاد و ارزیابی منفی میترسید.
اجتناب از موقعیتهای اجتماعی و فعالیتهای گروهی
ماندن در خانه به جای حضور در مهمانیها و جشنها
دوری از پروژههای گروهی و تعامل با همکاران
احساس کمبود اعتماد به نفس و بیکفایتی
فکر کردن به اینکه ممکن است فرزندانش یا همکارانش از او ناراضی شوند
باور اینکه نمیتواند در کلاس نقاشی خوب عمل کند
حساسیت شدید به طرد شدن و انتقاد
اضطراب شدید هنگام فکر کردن به صحبت کردن در جمع خانواده یا دوستان
ترس از مسخره شدن یا قضاوت شدن حتی در موقعیتهای کوچک
تمایل به ارتباط با دیگران اما اجتناب به دلیل اضطراب
دلش میخواست با نرگس و فرزندانش صمیمی باشد، اما اضطراب مانع تعامل واقعی میشد
علاقه به مشارکت در کلاس نقاشی با نرگس، اما ترس از قضاوت مانع آغاز میشد
اجتناب از مواجهه با ترسها، مگر با حمایت و قدمهای کوچک
شرکت تدریجی در کلاس نقاشی
حضور کوتاه و آرام در جمعهای خانوادگی
پیشرفت تدریجی با حمایت و تمرین
توانست در جمع کوتاهی صحبت کند
با قدمهای کوچک توانست بازی و تعامل واقعی با فرزندان داشته باشد
امتیاز داستان