۱۰۱ داستان واقعی از افرادی که چالشهای روانی را پشت سر گذاشتند

ماهناز همیشه فکر میکرد اگر همه چیز دقیق و کنترلشده نباشد، دنیا از هم میپاشد. صبحها زود از خواب بیدار میشد، لباسهای

مهتاب همیشه حس میکرد هیچچیز کافی نیست. صبح که بیدار شد، به اتاقش رفت و یکبهیک لباسها را از کمد بیرون آورد. هر تیشر

آرمان شانزده ساله بود. وقتی مشق مینوشت، هر خط دفتر باید با خطکش کشیده میشد تا هیچ حروفی از حاشیه بیرون نزنه. اگر یک ا

مریم از ساعت پنج و نیم صبح بیدار میشد. حتی وقتی هیچکس در خانه نبود که زود بیدار شود، برایش مهم بود که صبحانه راس ساعت

حمید هر روز ساعت ۶:۰۰ صبح بیدار میشد. نه ۵:۵۹ و نه ۶:۰۱. دقیقاً ۶:۰۰.ساعتش رو طوری کوک کرده بود که حتی یک ثانیه خطا ندا

سپیده سی و هشت ساله بود و سالها زندگی مشترک خود را با نریمان سپری کرده بود. نریمان مردی جذاب و کاریزماتیک بود، اما در ع

سهراب چهل و پنج ساله بود، مردی آرام و مهربان که سالها با همسرش رویا زندگی کرده بود. او مهارتهای اجتماعی خوبی داشت و در

شهلا پنجاه ساله بود، زنی مهربان و صبور که تمام زندگیاش را برای خانوادهاش گذاشته بود. از جوانی با همسرش ازدواج کرده و ت

الهه بیست و هشت ساله بود، زنی خلاق و مهربان که در یک موسسه فرهنگی کار میکرد. لبخند همیشگی و ظاهر آرام او باعث میشد دیگ

نگار از همان کودکی یاد گرفته بود که اگر میخواهد دوستش داشته باشند، باید همیشه مطیع باشد. مادرش زنی سختگیر بود و کوچکتر

فرناز و آرمین پنج سال است با هم زندگی میکنند. از بیرون، زندگیشان آرام و معمولی به نظر میرسد، اما در خانه، دنیایی پنها

بردیا ۱۵ ساله است، دانشآموزی باهوش و خلاق، اما همیشه در جمعهای اجتماعی ناپیدا و کمحرف به نظر میرسد. در مدرسه، او از