داستانهای واقعی و الهامبخش از افرادی که با چالشهای روانی و عاطفی روبرو شدند و پیروز شدند

ماهناز همیشه فکر میکرد اگر همه چیز دقیق و کنترلشده نباشد، دنیا از هم میپاشد. صبحها زود از خواب بیدار میشد، لباسهایش را طبق رنگ و جنس مرتب میکرد و هر تیشرت و شلوار باید در جای مشخص خودش قرار می...

مهتاب همیشه حس میکرد هیچچیز کافی نیست. صبح که بیدار شد، به اتاقش رفت و یکبهیک لباسها را از کمد بیرون آورد. هر تیشرت و شلوار باید دقیقاً تا خورده و در جای مشخص قرار میگرفت. حتی کوچکترین چین روی...

آرمان شانزده ساله بود. وقتی مشق مینوشت، هر خط دفتر باید با خطکش کشیده میشد تا هیچ حروفی از حاشیه بیرون نزنه. اگر یک اشتباه کوچک در نوشتن میکرد، کل صفحه رو میکَند و از نو شروع میکرد، حتی اگر نصف ...

مریم از ساعت پنج و نیم صبح بیدار میشد. حتی وقتی هیچکس در خانه نبود که زود بیدار شود، برایش مهم بود که صبحانه راس ساعت آماده باشد. تخممرغها باید دقیقاً پنج دقیقه در آب جوش میماندند، نانها به یک ا...

حمید هر روز ساعت ۶:۰۰ صبح بیدار میشد. نه ۵:۵۹ و نه ۶:۰۱. دقیقاً ۶:۰۰.ساعتش رو طوری کوک کرده بود که حتی یک ثانیه خطا نداشته باشه.بعد از بیدار شدن، تخت رو صاف میکرد. بالشها باید دقیقاً در یک راستا می...

سپیده سی و هشت ساله بود و سالها زندگی مشترک خود را با نریمان سپری کرده بود. نریمان مردی جذاب و کاریزماتیک بود، اما در عین حالخشونت رفتاری و فیزیکیداشت و گاهی با خیانتهایش قلب سپیده را میشکست. با ای...

سهراب چهل و پنج ساله بود، مردی آرام و مهربان که سالها با همسرش رویا زندگی کرده بود. او مهارتهای اجتماعی خوبی داشت و در محیط کار همکارانش او را دوست داشتند، اما در زندگی شخصیاش،وابستگی شدید به خانوا...

شهلا پنجاه ساله بود، زنی مهربان و صبور که تمام زندگیاش را برای خانوادهاش گذاشته بود. از جوانی با همسرش ازدواج کرده و تمام تمرکز خود را روی تربیت فرزندان، مدیریت خانه و حمایت از همسرش گذاشته بود. خان...

الهه بیست و هشت ساله بود، زنی خلاق و مهربان که در یک موسسه فرهنگی کار میکرد. لبخند همیشگی و ظاهر آرام او باعث میشد دیگران فکر کنند زندگیاش مرتب و مستقل است، اما حقیقت چیز دیگری بود: الهه بدون داشتن...

نگار از همان کودکی یاد گرفته بود که اگر میخواهد دوستش داشته باشند، باید همیشه مطیع باشد. مادرش زنی سختگیر بود و کوچکترین نافرمانی را با قهر طولانی پاسخ میداد. پدرش هم معمولاً ساکت بود و بیشتر وقته...

فرناز و آرمین پنج سال است با هم زندگی میکنند. از بیرون، زندگیشان آرام و معمولی به نظر میرسد، اما در خانه، دنیایی پنهان از سکوت و فاصله عاطفی جریان دارد. فرناز زنی حساس، باهوش و درونگراست که از صمی...

بردیا ۱۵ ساله است، دانشآموزی باهوش و خلاق، اما همیشه در جمعهای اجتماعی ناپیدا و کمحرف به نظر میرسد. در مدرسه، او از کلاسهای گروهی و پروژههای مشترک اجتناب میکند، حتی اگر علاقه زیادی به موضوع درس...