
آرمان ۱۶ ساله بود؛ بچهای که همه میگفتن "شادترین" کلاسشونه. همیشه وسط جمع بود، جوک میگفت، صداش از ته سالن شنیده میشد. اما کسی نمیدونست شبها، اون پشت در بستهی اتاقش، دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
صبحها به زور از تخت بیرون میاومد. بارها از مادرش میخواست فقط ۵ دقیقه دیگه بخوابه، ولی تهش ۴۵ دقیقه طول میکشید تا بلند شه.
بدنش خسته بود، نه از بیخوابی، از یه جور بیانرژی بودن که نمیتونست توضیح بده.
سر کلاس، بهظاهر سرحال بود. اما کافی بود معلم یه تذکر کوچیک بده یا دوستی باهاش سرد رفتار کنه؛ بلافاصله فکر میکرد بدترین آدم دنیاست.
«معلومه که همه ازم متنفرن...»
هر بار که دلش میگرفت، به سراغ یخچال میرفت. علاقهی عجیبش به چیپس و نوتلا باعث شده بود که در طول ترم، ۵ کیلو وزن اضافه کنه.
خودش میگفت:
«تنها چیزی که بهم حس خوب میده، غذاست.»
یه بار که یکی از دوستانش تولد دعوتش کرد، حالش بهتر شد؛ حتی دو روز کامل با انگیزه بود. اما بهمحض تموم شدن برنامه، دوباره فرو رفت تو خودش.
وقتی مشاور مدرسه باهاش حرف زد و ازش خواستتست افسردگی بک نوجوانانرو بزنه، معلوم شد آرمان دچارافسردگی آتیپیکالشده؛ نوعی که پشت ماسکهای خنده و شلوغی قایم میشه.
خواب زیاد و سخت بیدار شدن صبحها
(با وجود خواب شبانه، صبحها به سختی از تخت بلند میشد.)
افزایش اشتها، مخصوصاً برای خوراکیهای ناسالم
(تمایل زیاد به چیپس و نوتلا و افزایش وزن در مدت کوتاه.)
ظاهر شاد و اجتماعی اما حال درونی غمگین و خالی
(در مدرسه پرانرژی، ولی در خلوت بیحس و بیرمق.)
واکنش بیش از حد به انتقاد یا بیتوجهی
(با تذکر معلم یا سردی دوستان فوراً دچار احساس طرد و خودکمبینی میشد.)
خلق مثبت موقتی در واکنش به رویدادهای مثبت
(دعوت به تولد حالش را برای مدتی کوتاه بهتر کرد.)
پنهانکردن علائم از خانواده و دوستان
(کسی از اطرافیان متوجه حال واقعیاش نبود.)
نمره بالا در تست افسردگی بک نوجوانان
(که تشخیص افسردگی آتیپیکال رو تأیید کرد.)
امتیاز داستان