نیما سیوسه ساله بود، مهندس نرمافزار، ساکت، دقیق و تنها. اتاقش همیشه مرتب بود: کتابها بر اساس رنگ و ارتفاع چیده شده بودند، ساعت دیواری ثانیهها را بیخطا میزد، و میز کارش هیچوقت لکهی فنجان قهوه نداشت.
او آدم بیهدف یا افسردهای نبود. برنامهریزی میکرد، ورزش میکرد، حتی گاهی کوه میرفت. اما در تمام این سالها، یک چیزی نبود. یا شاید بهتر است بگوییم:کسی نبود.
نه اینکه موقعیت نداشت. خواستگاری رفته بود. از میان معرفیها، همکارها، دوستان خواهرش. اما هر بار، گفتوگوها خیلی زود تمام میشد. یا شاید، نیما زود تمامش میکرد.
میگفتند سختگیر است. خودش اما واژهی دیگری داشت:هوشیار.
میگفت:
– «اعتماد کردن بیمحابا، سادهلوحیه. آدم باید از خودش محافظت کنه.»
او هیچوقت مستقیماً از گذشتهی دختری نمیپرسید. سوالاتش هوشمندانه بود. لابهلای حرفها، گریزهای دقیق میزد. دنبال نقطهای برای شک.
اگر کسی یکبار شماره موبایلش را دیر جواب میداد، اگر عکسی از سفر یا جمع دوستانه میفرستاد، نیما فوراً ذهنش را مرور میکرد:
"اینجا کی پشت دوربین بوده؟ چرا کپشنشو با شکلک نوشته؟ با کی رفته؟"
در نگاه او، پشت هر لبخند، دلیلی باید میبود. پشت هر سکوت، دروغی. پشت هر محبت، نقشهای.
روزی در مترو، دختری به نامهلیارا دید. ساده، با صدای نرم و لبخندی خنثی. نه بیش از حد گرم، نه مصنوعی. صحبتشان از یک سوال معمولی شروع شد و به رد و بدل کردن شماره کشید.
نیما برای اولین بار، بیمحاسبه جلو رفته بود. اما ذهنش خیلی زود، با همان الگوی همیشگی بازگشت.
چند روز بعد، وقتی هلیا پیام نداد، پرسید:
– «کجا بودی این چند ساعت؟ چرا آنلاین بودی ولی جواب ندادی؟»
– «تو پروفایلتو قفل کردی. قبلاً باز بود. چرا الان بستی؟»
هلیا، در ابتدا با آرامش توضیح میداد. اما انگار هر توضیحی، فقط شک جدیدی میزایید. نیما اعتماد نمیکرد.
میگفت:
– «دروغ گفتن همیشه از نقطههای ریز شروع میشه. من فقط دارم دقیق میشنوم.»
و وقتی دید هلیا از پاسخ دادن خسته شده، گفت:
– «تو هم مثل بقیهای. فقط نقش بلدی.»
هلیا برایش نوشت:
«مشکل از ما نیست. مشکل اینه که تو بهجای اینکه عاشق کسی بشی، دنب

