پژمان ۳۷ ساله بود. مردی با رفتاری آرام، صدایی نرم و نگاهی همیشه خنثی.
برای دیگران شاید جذاب، برای همکاران قابل اعتماد — اما برای همسرش،دیواری شیشهای که هیچوقت فرو نریخت.
پنج سال از ازدواجش با سپیده گذشته بود. زنی مهربان و پرحرف که تلاش کرده بود با عشق، پژمان را گرم کند. اما هر بار به چیزی نامرئی برخورد کرده بود.
صبحها، وقتی سپیده بیدار میشد، پژمان معمولاً رفته بود. گاهی برایش یادداشت میگذاشت:
«صبح بخیر. قهوه توی فلاکس آمادهست.»
همین. نه "دوستت دارم"، نه بوسه خداحافظی.
وقتی سپیده اعتراض میکرد، پژمان فقط میگفت:
– «خب کار دارم، عجله داشتم.»
یک بار، در سالگرد ازدواجشان، سپیده رستورانی رزرو کرد. لباس قرمز پوشید، لبخند زد، خاطرات تعریف کرد. اما پژمان بیشتر وقت را در منوی غذا خیره ماند. نه حرفی زد، نه چشمی برق زد.
در راه برگشت، سپیده گفت:
– «هیچ وقت توی نگاهت نمیخندم. همیشه حس میکنم کنارت تنهام.»
پژمان فقط گفت:
– «تو که میدونی من اهل احساساتیبازی نیستم.»
و این جمله، مثل خنجری در دل سپیده فرو رفت. نه به خاطر کلمات، بلکه به خاطر بیحسی پشت آن.
شبی دیگر، سپیده با صدایی لرزان پرسید:
– «اگه یه روز من نباشم، دلت برام تنگ میشه؟»
پژمان چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت:
– «سخته جواب دادن به این سؤال. چون معمولاً دلتنگ کسی نمیشم. نه که بد باشی. من کلاً اینطوریام.»
سپیده از جا بلند شد، پتو را روی خودش کشید و گفت:
– «تو فقط هستی. اما با من نیستی.»
پژمان هیچوقت فریاد نزد، دروغ نگفت، خیانت نکرد.
او فقط یک دیوار بود — بدون سوراخ، بدون پنجره.
نه از روی غرور، بلکه از روی ساختار درونیاش.
در نوجوانی هم همینطور بود. وقتی دوستش عاشق دختری شد و شبها بیخواب بود، پژمان فقط گفت:
– «یعنی واقعاً اینقدر مهمه که یکی دوستت داشته باشه؟»
دوستش خندید و گفت:
– «تو خیلی یخزدهای پسر.»
پژمان نمیدانست منظورش چیست. هنوز هم نمیدانست.
وقتی سپیده به او گفت کهنیاز دارد کمی تنها باشد و به چیزها فکر کند، پژمان ناراحت نشد. حتی متوجه «جدی بودن» حرفش نشد. فقط سری تکان داد و گفت:
– «باشه. هر وقت خواستی برگردی، خب

