اسمش کیان بود. مردی لاغر با موهای بلند و ژولیده، همیشه با لباسی خاکستری و کلاهی که حتی در خانه از سرش برنمیداشت. او در طبقهی بالای یک خانهی قدیمی در محلهای آرام زندگی میکرد. همسایهها میگفتند "اون یه کم عجیب و غریبه، ولی بیآزار." هیچکس واقعاً چیزی از زندگیاش نمیدانست.
کیان اعتقاد داشت که افکارش با جهان بیرون ارتباط دارند. میگفت ستارهها به او پیام میدهند. هر شب ساعت ۲ نیمهشب، چراغ اتاقش روشن میشد. مینشست پشت پنجره، به آسمان زل میزد و با صدایی آرام زمزمه میکرد. گاهی صدا بلند میشد، انگار با کسی حرف میزد که فقط خودش میدید.
او باور داشت که وقتی کف دست چپش میسوزد، کسی در فاصلهای دور دربارهاش فکر میکند. یا اگر کلاغی روی نردهی حیاط بنشیند، یعنی روز خوبی خواهد داشت.
در فروشگاه محلی، اگرچه همیشه مؤدب بود، اما مستقیم توی چشم کسی نگاه نمیکرد. حرفهایش گاهی بیربط به نظر میرسید؛ مثلاً وسط صحبت دربارهی قیمت نان، ناگهان از «راز اعداد فرد» یا «خطهای نامرئی اطراف بدن انسان» صحبت میکرد. فروشندهها بعد از مدتی فقط سر تکان میدادند و با لبخند کوتاه جوابش را میدادند.
تنها دوستش، یک گربهی پیر به اسم "زوهر" بود. کیان معتقد بود که زوهر میتواند انرژی منفی را جذب کند. هر وقت احساس نگرانی میکرد، گربه را بغل میکرد و زیر لب میگفت: «تو محافظ منی. مثل طلسم.»
روزی نامهای از اداره پست رسید. برای مصاحبهی شغلی دعوت شده بود. اما او نرفت. گفت: «امروز سیارهی زحل در زاویهی خطرناکی قرار داره. هر حرکتی ممکنه فاجعهبار باشه.»
سالها گذشت و کیان همانطور تنها، در دنیای خودش زندگی میکرد. برای خیلیها عجیب و غریبه، اما برای خودش، آن دنیا پر از معنا و ارتباطهای پنهان بود.
اما یک شب زمستانی، بعد از دیدن خواب تکرارشوندهای که در آن ستارهها خاموش میشدند و زوهر بیصدا ناپدید میگشت، چیزی درونش ترک برداشت. صبح روز بعد، برخلاف تمام پیشبینیهای نجومیاش، با همان کت خاکستری راهی درمانگاهی در خیابان پایین شد. گفتوگو با روانشناس، برایش شبیه حرف زدن با زنی بود که میفهمید رمزها مهماند، اما میشود بدون تسلیمشدن در برابرشان، فقط به آنها گوش داد. برای اولینبار، کسی سعی نکرد عجیب بودنش را حذف کند، فقط کمکش کرد تا در میان آنها راهی

