لیلا از سر کار برگشت و کفشهایش را آرام جلوی در جفت کرد. خانه بوی بخور میداد، چراغها خاموش بودند و فقط چند شمع کوچک روی زمین روشن بود. با صدایی نرم گفت:
– امیر، خونهای؟
صدایی آرام از اتاق خواب پاسخ داد:
– بیا آروم راه برو... انرژیات آشفتهس.
لیلا نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد. امیر وسط دایرهای از سنگهای کوچک و شمعهای روشن نشسته بود، لباسی سفید بر تن داشت. نگاهی به لیلا انداخت و گفت:
– نمیتونستم برم مشاوره امروز. ساعت ۴:۴۴ بود، پرنده سیاهی از پنجره رد شد. این عدد و پرنده نشونه خطر بود. اگر بیرون میرفتم، تو آسیب میدیدی.
لیلا روی تخت نشست و به شعلههای شمعها خیره شد. این رفتارهای امیر، آنقدر معمول و تکراری شده بود که خستهاش کرده بود، ولی دلش میخواست بفهمد و کمک کند.
امیر ادامه داد:
– دیشب خواب دیدم که یه نسخه از تو توی آیینه هست، و ممکنه اون من واقعی نباشه... باید مطمئن شم.
لیلا با صدایی لرزان گفت:
– امیر، من خودم هستم. خستهام از این همه شک و ترس.
امیر دستش را بالا گرفت، انگار چیزی را حس میکرد:
– نه، یه انرژی عجیبی هست. باید برات تطهیر انجام بدم.
لیلا بغضش را قورت داد. سالها بود که روانشناس به او گفته بود: «این باورها و رفتارها بخشهایی از اختلال شخصیت اسکیزوتایپال هستند.» او فهمیده بود که این اختلال، زندگیشان را در هر لحظه پیچیدهتر میکند.
زندگی روزمرهشان پر از چالش شده بود. وقتی میخواستند با دوستانشان بیرون بروند، امیر دائم دربارهی «انرژیهای منفی محیط» هشدار میداد و ترجیح میداد تنها بماند. لیلا بهتنهایی به مهمانیها میرفت و احساس تنهایی عمیقی میکرد.
حتی در خانه، کوچکترین تماس فیزیکی برای امیر گاهی مثل شوک بود؛ دست دادن، در آغوش گرفتن یا بوسیدن، همهچیز را به معادلاتی پیچیده تبدیل کرده بود. امیر با نگرانی نگاه میکرد که «انرژی» یا «نشانه» بدی وارد رابطهشان نشود. این ترسها باعث شده بود صمیمیتشان کمرنگ شود و لیلا حس کند دارد در یک رابطهی تکطرفه زندگی میکند.
امیر اغلب در خودش بود، در جهانی که فقط خودش آن را میدید؛ مکالماتی با «صدایهایی» که هیچکس نمیشنید، یا تفسیرهای خاصی از اتفاقات روزمره که برای لیلا قابل درک نبود. این فاصلهی عمیق، به مرور زمان باعث

