دانیال بیصدا از میان راهروهای دانشگاه رد میشد، کولهاش را سفت به سینه چسبانده بود، نگاهش روی زمین بود و لبهایش تکان میخورد، انگار زیر لب با کسی حرف میزد. خیلیها به او میگفتند "عجیب"، بعضیها از کنارش رد میشدند بدون اینکه سلام کنند. ولی دانیال فکر نمیکرد عجیب است. او فقط بیشترمیفهمید.
او باور داشت دیوارهای دانشگاه حافظه دارند. وقتی بهشان دست میزد، میتوانست صدای مکالمههایی را بشنود که در آن راهروها گفته شده. یا مثلاً اگر کسی دروغی میگفت، رنگ هالهی دور بدنش از زرد به خاکستری میرفت. کسی این چیزها را نمیفهمید، ولی دانیال میفهمید.
کلاسها برایش شکنجه بود. نه به خاطر درس، بلکه به خاطر انرژی آدمها. یکبار استادش از او پرسید چرا همیشه عقب مینشیند و دفترش را با پارچهی مشکی میپوشاند. دانیال فقط گفت:
– اون دفتر فیلتر داره. اگه نور مستقیم بیفته، ذهنم لو میره.
استاد چیزی نگفت، ولی بعد از آن، کمتر صدایش میکرد.
در خوابگاه، هماتاقیها اول سعی کردند با او گرم بگیرند، ولی وقتی دیدند دانیال هر شب با صدایی آهسته با خودش حرف میزند یا روی دیوار اتاق علامتهای عجیب میکشد، عقب کشیدند. یکبار وقتی یکی از آنها از کنجکاوی پرسید آن علامتها یعنی چه، دانیال با چشمانی براق گفت:
– اگه زیاد نگاهشون کنی، واردت میشن.
در خانه، مادرش نگران بود. با محبت اما با ترس. میگفت:
– دانیال جان، تو چرا با کسی رفتوآمد نداری؟ چرا از مهمونیها فرار میکنی؟ چرا نمیذاری کسی تورو لمس کنه؟
دانیال فقط میگفت:
– مامان، آدمها میتونن فکرشونو پرت کنن توی ذهن آدم. نمیخوام فیلترم آسیب ببینه.
پدرش اما صبر نداشت. یکبار گفت:
– بس کن دانیال! اینا چرتوپرته. برو زندگیتو بکن، مثل بقیه! این حرفهات فقط باعث شده از همه جدا شی!
دانیال خیره شد. آهسته گفت:
– من از «همه» نیستم.
یک روز در کتابخانه، وقتی از میان قفسهها رد میشد، یک مشاور دانشگاه را دید که با یکی از دانشجوها صحبت میکرد. چیزی در لحن نرم آن زن باعث شد بایستد. فردایش، بیهیچ نشانهای، آرام رفت و وقت مشاوره گرفت.
در جلسه اول چیزی نگفت. فقط نشست، به زمین نگاه کرد و لبهایش را روی هم فشار داد. مشاور چیزی نگفت. جلسه دوم، فقط پرسید:
– اگه بهت بگم شاید

