او کسی را با نام کوچکش صدا نمیزد و کسی هم واقعاً نمیدانست چه زمانی تصمیم گرفت از مردم فاصله بگیرد. در طبقهی سوم یک آپارتمان قدیمی زندگی میکرد، تنها، با بومهای نیمهتمام، قلمموهای خشکشده و یادداشتهایی پر از شعرهای بیوزن، پراکنده بر زمین.
همسایهها او را «مرد رنگپریده» مینامیدند. گاهی ماهها کسی صدایش را نمیشنید، تا اینکه بوی تینر از پنجرهی بازش بلند میشد و معلوم میشد هنوز زنده است.
میگفت رنگها با او حرف میزنند. آبی غم را ناله میزند، قرمز هشدار میدهد، و خاکستری آرام حرف میزند اما حقیقت را. خودش میگفت:
– وقتی سکوت زیاد باشه، رنگا میان سراغم. اون وقت میتونم ترجمهشون کنم روی بوم.
با کسی تماس چشمی برقرار نمیکرد. اگر ناچار به حضور در جمعی میشد، در گوشه مینشست، بیصدا، و گاه بیربط چیزی زمزمه میکرد. یکبار، در یک نمایشگاه هنری که با اصرار دوستش شرکت کرده بود، ناگهان کنار تابلوی خودش ایستاد و گفت:
– این یکی رو باد کشیده، نه من. دست من فقط مسیر رو نشون داده.
دیگران لبخند میزدند، فکر میکردند «خلاقه»، ولی درونش پر از وسواس و ترس بود. باور داشت که اعداد فرد، انرژیهای بد دارند. هر بار که میخواست شعری بنویسد، سهبار با صدای بلند نفس میکشید، چون معتقد بود "نفس سوم دروغو بیرون میبره".
ارتباطش با خانواده قطع شده بود. خواهرش چند بار تلاش کرده بود تا او را پیش درمانگر ببرد، اما گفته بود:
– شما چیزیو میخواین درست کنین که من باهاش زندگی میکنم. من درست نیستم، ولی دروغ هم نیستم.
تنهایی را انتخاب نکرده بود، ولی درک دیگران از او همیشه سطحی بود. چه کسی میتوانست بفهمد که چرا گاهی تمام روزش را صرف کشیدن خطوطی میکرد که به نظر دیگران هیچ معنایی نداشت، ولی برای خودش نقشهای بود از چیزی که "درون مغزش میلرزید".
یک روز تابستان، یکی از همسایهها پُشت در خانهاش ایستاده بود. صدای گفتوگویش با خودش شنیده میشد:
– اگه نقطهی سیاه بیفته وسط سفید، یعنی داره میاد. فقط باید چشماتو ببندی که نبینهت.
اما کسی نیامد. او همچنان در خانهاش ماند. با نقاشیهایی که فقط خودش میفهمید و شعرهایی که گویی برای زبانی نانوشته گفته شده بودند.
علائم اختلال اسکیزوتایپال :
تفکر جاد

