ناصر، بهنوش را در یک مهمانی دوستانه دید. او با لباسی خیرهکننده، خندههایی بلند و حرفهایی پر از هیجان، نگاه همه را به خود جذب کرده بود. ناصر جذب اعتمادبهنفس و انرژی سرشارش شد. بهنوش هم خیلی زود گفت:
«تو خیلی خاصی... انگار سالهاست میشناسمت.»
چند ماه بعد، آنها ازدواج کردند.
اما از همان اوایل زندگی مشترک، ناصر متوجه شد چیزی در رفتار بهنوش متفاوت است.
صبحها، اگر ناصر بدون تعریف از لباس یا آرایش بهنوش از خانه بیرون میرفت، او برافروخته میشد. گاهی ساعتها قهر میکرد و بعد میگفت:
«تو اصلاً دیگه منو نمیبینی... انگار نامرئیام برات!»
هر بار که مهمان به خانهشان میآمد، بهنوش تبدیل به یک مجری تمامعیار میشد. بلند حرف میزد، خاطرات اغراقآمیز تعریف میکرد، و دائم لباس عوض میکرد. وقتی کسی از ناصر درباره کارش میپرسید، بهنوش سریع وسط حرفش میپرید تا داستان خودش را تعریف کند.
روابطش با مردهای دیگر هم گاهی ناصر را ناراحت میکرد. بهنوش بیآنکه متوجه باشد، بیش از حد صمیمی میشد؛ زیاد لمس میکرد، شوخیهای دوپهلو میکرد. وقتی ناصر اعتراض میکرد، میگفت:
«تو خیلی خشک و حساسی! من فقط مهربونم... مردم منو دوست دارن چون بلدم چطور گرم باشم.»
احساسات بهنوش بهشدت بالا و پایین میشد. یک روز عاشقترین زن دنیا بود، فردا سرد و بیاحساس. گاهی ناصر با خستگی از سر کار برمیگشت و میدید بهنوش با گریه گوشهای نشسته:
«دیگه حوصله زندگی ندارم... تو منو نمیخوای... شاید بهتره برم.»
ناصر اول نگران میشد. اما این صحنهها بارها تکرار شدند. بهنوش بیشتر دنبال واکنش احساسی بود تا گفتوگو. وقتی ناصر تلاش میکرد منطقی با او صحبت کند، بهنوش میگفت:
«تو سردی، منو نمیفهمی!»
با گذشت زمان، ناصر احساس خستگی کرد. همه چیز باید همیشه دور بهنوش میچرخید. او نمیتوانست احساساتش را بهدرستی بیان کند، چون بهنوش بلافاصله حرف را به خودش میکشاند.
در جلسات مشاوره زوجدرمانی، روانشناس گفت:
«بهنوش نیاز شدیدی به دیدهشدن و تأیید دارد. این ریشه در نوعی الگوی شخصیتی دارد که به آن اختلال شخصیت نمایشی میگوییم. راه درمان هست، اما نیاز به شناخت، همکاری، و صبر دو طرفه دارد.»
بهنوش اول با خنده گفت:
«یعنی چون قشنگ و پرانرژیم، بیمارم؟»
ام

