بیتا را اولین بار در یک مهمانی خانوادگی دیدم. شبیه هیچکس نبود. صدایش بلندتر از بقیه، خندهاش کشدارتر، و حرکاتش درست مثل بازیگری روی صحنه بود. همه را میخنداند. اما چیزی در نگاهش بود که عمیقتر از یک نمایش به نظر میرسید.
سه روز بعد، خودش به من پیام داد:
«حرفزدنت خیلی آرامش داشت. انگار کنار تو میتونم خودم باشم.»
همانجا دل دادم.
خیلی زود وارد رابطه شدیم. بیتا عاشق پیشدستی بود. از همان هفتههای اول، جملههایی میگفت که آدم را بین زمین و آسمان معلق میکرد:
«مهدی، حس میکنم تو رو از قبل میشناختم... انگار یه بخش از من بودی که گم شده بود.»
اما در کنار این صمیمیت شدید، چیزی شکننده هم بود. کافی بود یک روز کمی دیرتر جواب پیامش را بدهم، یا یادی از گذشتهام کنم، ناگهان بیتا تبدیل به آدم دیگری میشد.
یک روز با لحن خشمی پنهان گفت:
«تو هنوز دلت پیش اون قبلیهست، درسته؟ من فقط پرکنندهی خلأتم؟»
بارها سعی کردم به او اطمینان بدهم. میگفتم:
«من اینجام، فقط با تو. این شکها از کجا میان؟»
جوابش همیشه رنگ احساسات شدید داشت:
«چون نمیتونم بیتفاوتی رو تحمل کنم. چون اگه حتی یه لحظه فکر کنم دوستم نداری، انگار میمیرم.»
بیتا همیشه دنبال اثبات عشق بود — نه از طریق حرفهای معمولی، بلکه از طریق نمایش. اگر هدیه نمیخریدم، غمگین میشد. اگر از زیباییاش تعریف نمیکردم، قهر میکرد. یکبار حتی وسط خیابون زد زیر گریه چون فکر میکرد من دیگه به او مثل قبل نگاه نمیکنم.
احساس میکردم باید مدام به اوعشق را ثابت کنم. یک عشقِ بیپایان، بیوقفه، بیقید. عشق من برای بیتا مثل هوا بود — بیوقفه، نامرئی، و اگر لحظهای قطع میشد، او خفه میشد.
رفتارهایش با دیگران هم گاهی آزارم میداد. در مهمانیها، با همه گرم میگرفت، شوخی میکرد، گاهی رفتارش با مردها بیش از حد صمیمی به نظر میرسید. وقتی ناراحت میشدم، میگفت:
«تو فقط حسود شدی. من گرمم، مردم منو دوست دارن چون مهربونم، نه چیز دیگه.»
با گذشت زمان، متوجه شدم که بیتا خودش هم از این وضعیت خسته است. بعضی شبها گریه میکرد و میگفت:
«نمیدونی چه دردی داره وقتی همهچیزت وابسته به نگاه یه نفر دیگهست... من وقتی حس کنم دیده نمیشم، انگار وجود ندارم.»
رفت

