هومن همیشه بلد بود چطور وارد یک جمع بشه و همه نگاهها رو به خودش برگردونه. چه در جمع فامیل، چه بین دوستان دانشگاه، چه حتی سر کلاس. بلند میخندید، اغراق میکرد، خاطرههایی تعریف میکرد که معلوم نبود واقعاً اتفاق افتاده یا فقط چاشنیاش زیاد شده.
با اینکه ۲۷ سالش بود، اما هنوز وقتی به مهمانی میرفت، انگار وارد صحنه تئاتر میشد. لباسهای خاص میپوشید، ژست میگرفت، و اگر حس میکرد کسی بیشتر از او مورد توجه قرار گرفته، بیقراری میکرد. گاهی با شوخیهای تند یا ادای درد و رنج ناگهانی، همه را دوباره به سمت خودش میکشید.
اما پشت این «اعتماد به نفس» ظاهری، چیزی خالی بود.
مادرش همیشه میگفت:
«هومن، همهچی که شوخی و نمایش نیست. یه بار هم که ناراحت میشی، انقدر شلوغش نکن.»
اما هومن نمیتونست خودش رو کنترل کنه. اگر در جمع خانواده کسی از برادرش تعریف میکرد، مثلاً از موفقیت کاری یا رفتار متینش، هومن ناگهان بحث رو عوض میکرد، خاطرهای عجیب تعریف میکرد، یا از مشکلاتی صحبت میکرد که باعث میشد نگاهها دوباره سمتش برگردن.
پدرش گاهی از کوره درمیرفت:
«همهچی همیشه نباید حول تو بچرخه، هومن.»
هومن ساکت میشد، اما در دلش چیزی میریخت. حس طردشدگی، بیارزشی، یا حتی خشم.
در جمع دوستانش هم همین مشکل تکرار میشد. اول همه شیفتهی انرژی و حضور پررنگش میشدند. اما بعد از مدتی، از بازیهای احساسی، حساسیتهای بیمورد و واکنشهای نمایشیاش خسته میشدند.
یکی از دوستانش مستقیماً به او گفت:
«تو انگار فقط وقتی راحتی که همه حواسها به توئه. یه روز همه رو دوست داری، فرداش قهر میکنی. معلوم نیست چی میخوای.»
هومن در ظاهر خندید، اما همان شب همه استوریهایش را با لحن قربانی و پر از کنایه منتشر کرد:
«آدما تا وقتی ازت انرژی میگیرن کنارتن… بعدش میندازنت دور.»
وقتی یکی از دوستدخترهایش برای همیشه ترکش کرد و گفت:
«تو بیشتر دنبال تماشاچیای تا شریک عاطفی»،
هومن برای اولین بار در زندگیاش، احساس فروپاشی کرد.
چند روز بعد، با چشمانی خسته وارد مطب روانشناس شد.
«میخوای از خودت بگی؟ چی شد که اومدی؟»
«نمیدونم… شاید چون دیگه هیچکس دوستم نداره. من فقط میخوام دیده شم. این چیز بدیه؟»
«خود دیده شدن نه، اما اگه ارزش

