نامش نیکی بود.
۲۶ ساله، پرانرژی، با موهای بلوند مصنوعی و لبخندی همیشه آماده. در اینستاگرام بیش از ۲۵۰ هزار فالوئر داشت. هر روز، استوریهایی از زندگی «فوقالعاده»اش میگذاشت: صبحانههای لاکچری، روتین مراقبت پوست، باشگاههای گرانقیمت، و مهمتر از همه:احساسات شدید و پیوسته.
اما در واقعیت، بیشتر روزها با بیحوصلگی از تخت بیرون میآمد. استوریهای صبحگاهیاش را با نور مصنوعی و افکت صورت میگرفت. گاهی غذای داخل بشقاب را نمیخورد؛ فقط عکس میگرفت، و دوباره آن را به ظرفشویی میفرستاد.
او باید همیشه دیده میشد.
اگر یکی دو روز استوری نمیگذاشت، بیقرار میشد. یکبار وقتی تعداد لایکهای یک پست کمتر از همیشه شد، با گریه زنگ زد به دوستش:
«فکر میکنی زشت شدم؟ چرا دیگه به چشم نمیام؟»
همان شب، تصویری از خود در لباس بیمارستان منتشر کرد با کپشن:
"بعضی زخمها رو هیچکس نمیبینه... ولی هنوز هستن."
"چی شده عزیزم؟"، "قوی باش"، "ما همیشه کنارتیم "
و نیکی، با دلی سبکتر، گوشی را کنار گذاشت و خوابید.
در خانوادهاش، رابطهاش متزلزل بود.
وقتی پدرش در بیمارستان بود، نیکی همان روز یک ویدئوی احساسی از خود در حال گریه ساخت — نه کنار پدر، بلکه در ماشین، با موسیقی غمگین و هشتگهایی مثل #دلتنگی #هیچکس_نمیفهمه.
اما همان شب، در یک رستوران لوکس دیده شد. استوریهای قبلی را پاک کرد. پست جدید:
"گاهی باید برای دل خودت زندگی کنی، حتی اگه دنیا پشتت کرده باشه."
واقعیت؟ یا نمایش؟
خودش هم نمیدانست.
او با هر کامنت عاشقانهای که از فالوئرها میگرفت، احساس قدرت میکرد. اما وقتی رابطهاش با پسری واقعی شروع شد، ناتوان از حفظ صمیمیت بود. محبتهای پسر برایش کافی نبود. میخواست دائم تحسین شود. وقتی پسر گفت:
"تو همیشه انگار یه اجرا تو سرت داری، نیکی..."
با صدایی لرزان جواب داد:
"تو هم مث بقیهای. فقط میخوای خاموشم کنی."
در نهایت، وقتی در یک لایو پرمخاطب ناخواسته دروغی آشکار شد— ادعای دروغین درباره بیماریای که هرگز نداشته — همه چیز فرو ریخت. فالوئرها، برندهای تبلیغاتی، دوستان نزدیک… از او فاصله گرفتند.
و نیکی

