آرش در محلهای شلوغ و پرهیاهو به دنیا آمد. خانهشان کوچک و همیشه پر از داد و فریاد بود. پدرش مردی خشن بود که وقتی عصبانی میشد، وسایل خانه را به هم میریخت و گاهی دستش هم روی خانواده بلند میشد. مادرش بیشتر وقتها ساکت بود، انگار یاد گرفته بود برای زنده ماندن باید حرف نزد.
آرش از همان کودکی یاد گرفت احساساتش را پنهان کند. وقتی از چیزی میترسید، چهرهاش را بیحالت نگه میداشت. وقتی اشتباهی میکرد و پدرش تنبیهش میکرد، سعی میکرد گریه نکند تا «برنده» باشد. مدرسه برایش بیشتر میدان بازی بود تا محل درس. در ۱۰ سالگی از فروشگاه محله شکلات دزدید، و وقتی فروشنده فهمید، با یک داستان ساختگی و خونسردی کامل توانست خودش را بیگناه جلوه دهد.
در نوجوانی، دوستانش را برای کارهایی که خودش میخواست انجام دهد، قانع میکرد. اگر مشکلی پیش میآمد، همیشه دیگران مقصر بودند و او بیگناه. بارها بهخاطر دعوا یا خرابکاری به دفتر مدرسه رفت، اما با مهارت خاصی معلمان را متقاعد میکرد که «درگیر بیدلیل شده» یا «برای دفاع از خودش» کاری کرده.
سالها بعد، این مهارتها به بخش جدانشدنی شخصیتش تبدیل شد. در بیستسالگی، با ظاهر آراسته و زبان شیرینش وارد کارهای تجاری شد. خیلیها به او اعتماد کردند، از سرمایهگذارها تا دوستان قدیمی. ولی پشت لبخندش، فقط حساب و کتاب سود خودش بود. پولی را که برای پروژهی مشترک گرفته بود، در شرطبندیهای پرریسک خرج کرد و وقتی شریکش اعتراض کرد، با خونسردی گفت: «این یعنی کسبوکار، اگر نمیخواستی ریسک کنی، نباید وارد میشدی.»
آرش هیچوقت احساس گناه یا پشیمانی نداشت. برایش مردم بیشتر شبیه مهرههای یک صفحهی شطرنج بودند که باید جابهجا شوند تا او «شاه» باقی بماند.
اما کمکم، اطرافیانش یکییکی از او فاصله گرفتند. دوستان قدیمی دیگر جواب تماسهایش را ندادند، شریکهای کاری حاضر به ادامهی همکاری نشدند. روزی رسید که در آپارتمانش تنها نشسته بود، با تلفنی که هفتههاست زنگ نخورده. با این حال، در ذهنش فقط یک فکر میچرخید: «مشکل از من نبود، مشکل از بقیهست که زیادی سادهان.»
علائم اختلال شخصیت ضداجتماعی :
بیتوجهی به حقوق دیگران
بارها از دوستان و شرکا سوءاستفاده مالی کرد و بدون

