سال دوم دبیرستان بود که سامان به کلاس ما آمد. قد بلند، موهای همیشه مرتب و نگاهی که انگار از قبل میدانست قرار است همه را تحت تأثیر قرار دهد. روز اول که آمد، سر زنگ ورزش تعریف کرد چطور هفتهی قبل در خیابان جان یک کودک را از زیر چرخهای ماشین نجات داده. همه مبهوت مانده بودیم و هرکس به نوبت پرسید «جدی؟ چطور؟» و او با آبوتاب، صحنه را طوری توصیف میکرد که حس میکردی فیلم اکشن دیدهای.
از همان روز، سامان قهرمان کلاس شد. هر هفته یک داستان تازه داشت: گاهی از دستگیری یک جیببر در اتوبوس، گاهی از کمک به پیرمردی که بیهوش شده بود. اما عجیب اینجا بود که همیشه تنها او در صحنه حاضر بود و هیچ شاهدی پیدا نمیشد.
یکبار، وقتی معلم ریاضی وارد کلاس شد، دیدیم سامان دارد با هیجان تعریف میکند که دیشب یک دزد به خانهشان آمده و او با شجاعت جلویش را گرفته. معلم پرسید «پس پلیس چی گفت؟» و سامان، با خونسردی گفت: «لازم نبود خبرشون کنم، خودم جمعش کردم.»
کمکم فهمیدیم داستانها بیدلیل نیستند. هر بار که سامان داستانی از قهرمانیهایش میگفت، چند نفر از بچهها داوطلب میشدند به او در کارهای مدرسه یا حتی بیرون کمک کنند. یکبار ما را کشاند به «کمک به یک خانوادهی بیخانمان»، اما آخرش فهمیدیم اصلاً خانوادهای در کار نبوده و فقط میخواست از ما پول بگیرد تا وسایلی برای «کمک» بخرد که بعداً در مغازه بفروشد.
روزی که همهچیز لو رفت، ماجرا از این قرار بود: سامان تعریف کرده بود در مسیر مدرسه با سه نفر درگیر شده و چون از یک کودک دفاع میکرده، کتک خورده. اما یکی از بچهها که همان مسیر را آمده بود، دیده بود سامان خودش با آن سه نفر شروع به بحث کرده، گوشی یکیشان را کش رفته و بعد دعوا شده.
بعد از آن روز، قهرمان کلاس، دیگر قهرمان نبود. ولی عجیب اینجا بود که سامان حتی یک ذره هم احساس پشیمانی نداشت. وقتی بهش گفتیم چرا دروغ گفته، شانه بالا انداخت و گفت: «خب، شما که دوست داشتید من قهرمان باشم… پس فرقی نداره واقعی باشه یا نه.»
اختلال شخصیت ضداجتماعی:
دروغگویی مکرر و فریبکاری
ساختن داستانهای قهرمانی کاملاً جعلی برای جلب توجه و تحسین.
پنهان کردن واقعیت ماجرای دعوا و تغییر دادن نقش خودش از مهاج

