مریم همیشه میگفت که اولین بار وقتی حامد را دید، حس کرد با یک مرد خاص روبهرو شده. او خوشلباس، خوشصحبت و سرشار از اعتمادبهنفس بود. در اولین دیدار، از سفرهای خارجی، پروژههای موفق کاری و حتی کمکهای خیریهای که انجام داده بود حرف زد. هر داستانش با جزئیات دقیق و هیجانانگیز همراه بود؛ طوری که مریم شک نکرد که با مردی موفق و بااخلاق آشنا شده.
شش ماه آشنایی پر از پیامهای عاشقانه، هدایا و وعدههای بزرگ کافی بود تا مریم به ازدواج بله بگوید. بعد از مراسم، زندگی مشترکشان در یک آپارتمان شیک آغاز شد. اما درست از همان هفتههای اول، ترکهایی در تصویر کامل و رویایی که مریم ساخته بود، شروع به ظاهر شدن کرد.
یک روز، حامد بیخبر از مریم وام بانکی بزرگی گرفت. وقتی مریم پرسید، گفت: «برای یک سرمایهگذاری کوتاهمدت عالیه، دو ماهه پولش برمیگرده با سود.» اما دو ماه گذشت، بعد سه ماه، بعد شش ماه… و خبری از پول نشد. وقتی مریم دوباره پیگیر شد، حامد با بیتفاوتی گفت: «بخشی رو ماشین خریدم، بخشی رو گذاشتم روی شرطبندی فوتبال. اگه بردم، همهچیز حل میشه.»
رفتارهای کوچک و بزرگش پر از علامت بود. گاهی چند روز پیاپی دیر به خانه میآمد و وقتی مریم سوال میکرد، با لبخند میگفت «جلسه کاری داشتم» یا «دوستام رو ندیدم دلم تنگ شده بود.» بعداً مریم فهمید که بیشتر این وقتها در کافه یا رستوران با زنهای دیگر بوده.
بارها دروغ گفت و وقتی مریم مدارک و پیامها را نشانش میداد، با مهارت بحث را برمیگرداند:
«تو زیادی حساسی.»
«همه آدمها با جنس مخالف حرف میزنن، این طبیعیه.»
«مشکل تو اینه که زیادی منو کنترل میکنی.»
یک بار که مریم با سختی چند سال پسانداز کرده بود تا برای خرید خانه استفاده کنند، حامد با چربزبانی گفت: «یه فرصت طلایی دستمه، تو رو خدا این پول رو بدیم تا چند برابرش رو برگردونم.» مریم با تردید پول را داد، اما چند هفته بعد متوجه شد پروژهای وجود نداشته و پول خرج سفر، خرید لباس مارکدار و مهمانیهای خصوصی شده. وقتی مریم با گریه گفت «این خیانته»، حامد خونسرد جواب داد: «تو زیادی احساساتی هستی، باید یاد بگیری دنیا همینطوری کار میکنه.»
حامد هیچوقت خودش را مقصر نمیدانست. اگر پول از دست میرفت، «بازار

