مریم همیشه احساس میکرد که دنیای اطرافش پر از چشمهایی است که او را قضاوت میکنند. حتی وقتی همکارانش لبخند میزدند یا با مهربانی حرف میزدند، ذهنش پر میشد از صداهایی که میگفتند: «اون فکر میکنه تو خوب نیستی… اگه حرف بزنی، مسخرهت میکنن…»
او در شرکت کوچک خودش در واحد اداری کار میکرد. روزها را به طور مرتب انجام وظایفش میگذرانَد، بدون اینکه خیلی با دیگران درگیر شود. او دوستانی در محیط کار داشت، اما همیشه فاصلهاش را نگه میداشت. نه از بیعلاقگی، بلکه از ترس رد شدن و طرد شدن.
یک روز، لیلا، همکار پرانرژی و اجتماعیاش، با لبخندی روی صورتش آمد و گفت:
— مریم، فردا تولدمه، همه بچهها هستن. حتما بیا!
مریم لبخندی تحویل داد و گفت:
— اوه… مرسی، ببینم میتونم بیام یا نه.
در طول روز، ذهن مریم مثل قطاری که از ریل خارج شده باشد، پر از فکرهای مختلف شد:
«اگر برم، ممکنه همه متوجه بشن که مضحکم هستم… اگه حرفم مسخره باشه چی؟… شاید بهتره نروم.»
او چند بار نگاهش به تقویم افتاد، سپس به صفحه تلفن خیره شد و به جای زدن تأیید، آن را کنار گذاشت. حتی دلش میخواست برود، اما اضطرابش مثل وزنهای سنگین روی شانههایش فشار میآورد. شب که شد، با لباس راحتی روی مبل خانهاش نشست و گوشی را خاموش کرد تا هیچ دعوت و یادآوری او را نترساند.
فردا صبح، وقتی لیلا با ذوق از عکسهای جشن و خندههای همکاران صحبت کرد، مریم تنها لبخند کوتاهی زد و چیزی نگفت. در دلش حسرت میجوشید، اما همان صدای آشنا در ذهنش میگفت:
— تو همینجا امنتر هستی، بهتره دور باشی.
مریم شبها در تنهاییاش فکر میکرد: «چرا نمیتوانم مثل بقیه راحت باشم؟ چرا همیشه از مردم دوری میکنم؟» حس تنهایی و میل به پذیرش در دلش با اضطراب شدید درهم میآمیخت. او میخواست دوست داشته شود، بخندد و حرف بزند، اما ترس از رد شدن همیشه جلویش را میگرفت.
چند هفته بعد، مریم تصمیم گرفت تغییر کوچکی ایجاد کند. او با دکتر روانشناسش درباره اضطراب و ترسهایش حرف زد و متوجه شد که احساس بیکفایتیاش واقعی نیست، بلکه ذهنش آن را بزرگ کرده است. دکتر به او پیشنهاد کرد که باقدمهای کوچک به تدریج وارد موقعیتهای اجتماعی شود.
اولین قدم، پاسخ دادن به یک پیام کوتاه بود:
— «مرسی از

