بردیا ۱۵ ساله است، دانشآموزی باهوش و خلاق، اما همیشه در جمعهای اجتماعی ناپیدا و کمحرف به نظر میرسد. در مدرسه، او از کلاسهای گروهی و پروژههای مشترک اجتناب میکند، حتی اگر علاقه زیادی به موضوع درس داشته باشد. هر بار که معلم از او میخواهد نظرش را بیان کند، قلبش تند میزند و دستهایش عرق میکند. در ذهنش فکر میکند:
«اگه اشتباه بگم، همه میخندن… اگه چیزی نگم، فکر میکنن من بیتفاوتم.»
بردیا دوست دارد با همکلاسیها صمیمی شود، اما ترس از طرد شدن و قضاوت شدن همیشه او را عقب میاندازد. وقتی دوستانش او را به گروه مطالعه دعوت کردند، ابتدا بهانه آورد که مشغول است، اما دلش میخواست برود. حتی در مواقعی که کنار دوستانش بود، لبخند کوتاه میزد و حرفهای کوتاه میزد تا جلب توجه نشود.
در خانه، بردیا با خانوادهاش صمیمیتر است، اما اغلب در اتاقش تنها میماند و احساساتش را بیان نمیکند. مادرش گاهی به او میگوید: «بردیا، بیا با ما شام بخور و حرف بزن!» اما او تنها سرش را تکان میدهد و ترجیح میدهد سکوت کند. پدرش میخواهد بردیا در فعالیتهای ورزشی یا گروهی شرکت کند، اما بردیا میترسد در جمع دیگران عملکرد خوبی نداشته باشد.
روزی معلم هنر کلاس، برای انجام یک پروژه گروهی، از بردیا خواست در گروه شرکت کند. بردیا ترس داشت و میخواست کنار بایستد، اما تصمیم گرفت فقط به مدت ۱۰ دقیقه با گروه همکاری کند. بعد از پایان آن ده دقیقه، احساس رضایت عجیبی کرد و متوجه شد کهمیتواند قدمهای کوچک برای مقابله با ترس بردارد.
با گذشت چند ماه، بردیا توانست:
در گروههای کوچک مدرسه شرکت کند
با یک یا دو دوست نزدیک، گفتوگوی کوتاه و صمیمانه داشته باشد
در جمع خانواده کمی راحتتر حرف بزند و نظراتش را بیان کند
بردیا هنوز اضطراب دارد، اما حالا میداند که با قدمهای کوچک و حمایت معلم و خانواده، میتواند دنیای اجتماعی و خانوادگیاش را آرام آرام تجربه کند.
علائم اختلال شخصیت اجتنابی :
ترس شدید از ارزیابی منفی و قضاوت شدن
هنگام پرسش معلم در کلاس: قلبش تند میزند و دست

