فرناز و آرمین پنج سال است با هم زندگی میکنند. از بیرون، زندگیشان آرام و معمولی به نظر میرسد، اما در خانه، دنیایی پنهان از سکوت و فاصله عاطفی جریان دارد. فرناز زنی حساس، باهوش و درونگراست که از صمیمیت واقعی و قضاوت شدن میترسد. هر لبخند کوتاه یا نگاه طولانی، او را به یاد ترسهایش از رد شدن میاندازد.
صبحها وقتی آرمین از او میخواهد برنامه روز را با هم هماهنگ کنند، فرناز اغلب با جواب کوتاه یا سکوت پاسخ میدهد:
آرمین: «میخوای امروز با هم ناهار بخوریم؟»
فرناز: «نه، خودم چیزی میخورم.»
آرمین میداند این جواب نه بیاحساسی، بلکه ترس او از نزدیکی است. قلبش میخواهد با فرناز ارتباط برقرار کند، اما دیوارهای نامرئی او مانع میشود.
در روابط فیزیکی، فرناز اغلب فاصله میگیرد. وقتی آرمین در جمع دوستان دستش را میگیرد، او دستانش را پس میزند و لبخند کوتاهی میزند. حتی در آغوش گرفتنهای شبانه، گاهی آرام میگیرد و گاهی با اضطراب فاصله میگیرد. آرمین گاهی از خود میپرسد: «آیا او مرا دوست دارد یا فقط تحمل میکند؟»
چالشها در تصمیمگیریهای روزمره نیز زیاد است. انتخاب رستوران، برنامه سفر، حتی خرید لباس یا وسایل خانه باعث اضطراب فرناز میشود. ذهنش پر از افکار منفی است: «اگه اشتباه کنم، آرمین ناراضی میشود… اگه مخالفت کنم، قضاوت میشوم… شاید بهتر باشد هیچ حرفی نزنم.» این افکار باعث میشوند که او غالباً عقب بکشد و اجازه دهد آرمین تصمیم بگیرد، حتی در کارهایی که حق اظهار نظر دارد.
روابط اجتماعی و خانوادگی نیز برای او چالش بزرگی است. وقتی مادر آرمین به خانه میآید، فرناز اضطراب شدیدی دارد و ترجیح میدهد در اتاق بماند یا پشت پرده حضور داشته باشد. مهمانیها و جشنها برای او کابوس کوچک هستند. او در این موقعیتها مدام فکر میکند: «اگه حرف اشتباهی بزنم، همه منو قضاوت میکنن… اگه لبخند نزنم، فکر میکنن بیتفاوتم.»
با وجود همه اینها، فرناز میل به صمیمیت دارد. او دوست دارد با آرمین واقعی باشد، اما ترسهایش او را عقب نگه میدارند. یک شب، آرمین با آرامش گفت:
— «فقط میخوام بدونم امروز چه احساسی داری، نیاز به جواب درست نیست.»
فرناز با صدای لرزان اما صادق پاسخ داد: «احساس میکنم نمیتونم با کسی صمیمی باش

