نگار از همان کودکی یاد گرفته بود که اگر میخواهد دوستش داشته باشند، باید همیشه مطیع باشد. مادرش زنی سختگیر بود و کوچکترین نافرمانی را با قهر طولانی پاسخ میداد. پدرش هم معمولاً ساکت بود و بیشتر وقتها طرف مادر را میگرفت. نگار در همان سالها فهمید که برای بقا بایددیگران را راضی نگه دارد، حتی اگر خودش راضی نباشد.
حالا در سیوسهسالگی، این الگو هنوز با او بود. با همسرش، آرش، زندگی میکرد؛ مردی کاریزماتیک و اجتماعی که همه او را دوست داشتند. نگار عاشق آرش بود، اما عشقی همراه باترس. هر وقت آرش با دوستانش بیرون میرفت، نگار بارها و بارها زنگ میزد:
– «خوبه؟ چیزی نمیخوای؟ کی میای؟»
و اگر آرش کمی سرد جواب میداد، دلش فرو میریخت: «نکنه از من خسته شده؟ نکنه دیگه دوستم نداره؟»
آرش گاهی از این همه پرسش و نگرانی خسته میشد. یک شب به او گفت:
– «نگار، تو باید یکم به خودت اعتماد کنی. من همیشه اینجام. اینقدر به من نچسب!»
اما نگار در سکوت فقط سر تکان داد. حرفی نزد، چون از ته دل باور نداشت. در ذهنش میگفت: «اگه ناراحت بشه و منو ترک کنه چی؟» پس حتی بیشتر از قبل تلاش میکرد محبتش را نشان بدهد؛ برایش غذاهای مورد علاقهاش را میپخت، وقتی خسته بود پاهایش را ماساژ میداد، و اگر با هم بحثی پیش میآمد، اولین کسی بود که عذرخواهی میکرد، حتی وقتی مقصر نبود.
این وابستگی فقط در رابطه با آرش نبود. دوستان نگار هم همیشه او را «دختر خوب و آرام» میدانستند. او هیچوقت نه نمیگفت؛ اگر دوستی از او خواهش میکرد در نیمهشب همراهش جایی برود، حتی با ترس و لرز قبول میکرد. در محل کارش هم همینطور بود. بارها پیش آمده بود که همکارانش وظایف خودشان را به گردن او انداخته بودند و نگار با لبخند انجام داده بود، در حالی که در دلش خسته و آزرده بود.
یک شب آرش دیر به خانه آمد. نگار با چشمهایی پر از اشک روی مبل نشسته بود. بارها تماس گرفته بود اما پاسخی نگرفته بود. وقتی در نهایت آرش برگشت، با لحنی سرد گفت:
– «نگار، این همه زنگ نزن. آدم خفه میشه. من فقط با دوستام بودم.»
نگار لبخندی مصنوعی زد، گفت «باشه عزیزم»، و در دلش ترسی عمیقتر نشست. همان شب تا صبح نخوابید. در ذهنش هزار سناریو ساخت: «شاید یکی دیگه رو دوست داره... شاید من به اندازه ک

