الهه بیست و هشت ساله بود، زنی خلاق و مهربان که در یک موسسه فرهنگی کار میکرد. لبخند همیشگی و ظاهر آرام او باعث میشد دیگران فکر کنند زندگیاش مرتب و مستقل است، اما حقیقت چیز دیگری بود: الهه بدون داشتن یک رابطه عاطفی، حتی کوتاهمدت، نمیتوانست زندگی کند و تنهایی برایش کابوس بود.
الهه در روابط مختلف گرفتار شده بود. باسام، مردی جذاب و مهربان، رابطهای دوستانه و عاشقانه نیمهرسمی داشت. سام اغلب تماسها و پیامهایش را با تأخیر جواب میداد، اما الهه وقتی پاسخی نمیرسید، اضطراب شدید میگرفت و چند پیام پشت سر هم میفرستاد:
– «سلام، خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟ نکنه ناراحتی؟»
سام گاهی با لحنی کوتاه پاسخ میداد و الهه دچار سردرگمی میشد؛ دلش میخواست همیشه مطمئن باشد که عشق او ثابت است.
همزمان، بانیما، همکار سابقش، رابطهای نیمهرسمی داشت که بیشتر به همدلی و نیازهای عاطفی الهه پاسخ میداد. وقتی نیما برای آخر هفته برنامهای داشت و نتوانست با او ملاقات کند، الهه دچار حس تنهایی و کمبود شدید میشد. او گاهی پیش خود فکر میکرد:
– «اگر با نیما ملاقات نکنم، یعنی کسی منو نمیخواد؟»
حتی دوستان صمیمی الهه، مثل مریم و الهام، به نوعی نقش حمایتگر عاطفی او را داشتند. اگر یکی از آنها روزی نتوانست با او بیرون برود، الهه احساس میکردتنهاییاش قابل تحمل نیستو اضطرابش بالا میرفت.
یک مثال روشن از وابستگی عاطفی او این بود: یک شب الهه و سام قرار داشتند تا فیلمی ببینند، اما سام دیر کرد. الهه که از تنهایی وحشت داشت، چندین بار پیام داد و مدام با خود فکر میکرد که شاید سام دیگر او را نمیخواهد. وقتی سام رسید، او با لحن مضطرب گفت:
– «میترسیدم دیگه نیای…»
سام تنها خندید و گفت: «چرا؟ من همیشه میام.»
الهه لبخند زد، اما در دلش میدانست که این اضطراب هر بار ممکن است دوباره سراغش بیاید.
یک روز سام با لحنی جدی گفت:
– «الهه، این وضعیت درست نیست. تو همیشه وابستهای، نمیتونی یک لحظه مستقل باشی.»
همزمان، نیما نیز فاصله گرفت. الهه ناگهان با حقیقت روبرو شد: تمام زندگیاش حول دیگران میچرخید و هیچگاه خودش را به عنوان یک فرد مستقل دوست نداشت.
دوستی به او پیشنهاد کرد بهمشاوره روانشناسیبرو

