شهلا پنجاه ساله بود، زنی مهربان و صبور که تمام زندگیاش را برای خانوادهاش گذاشته بود. از جوانی با همسرش ازدواج کرده و تمام تمرکز خود را روی تربیت فرزندان، مدیریت خانه و حمایت از همسرش گذاشته بود. خانهاش همیشه مرتب و گرم بود، اما در پس این نظم، زندگی درونی شهلا پر از اضطراب و حس فقدان هویت بود.
تمام تصمیمات مهم زندگیاش حول دیگران میچرخید: وقتی فرزندانش برای دانشگاه انتخاب رشته میکردند، شهلا بیشتر نگران بود که آنها خوشحال شوند و او را دوست داشته باشند تا اینکه خودش چه میخواهد. وقتی همسرش تصمیم میگرفت به سفر برود یا تغییر شغل بدهد، شهلا بلافاصله خود را وقف او میکرد و برنامههای شخصیاش را کنار میگذاشت.
شهلا هرگز نتوانسته بود احساس خود را مستقل تجربه کند. حتی لحظات تنهایی کوتاه برایش پر از اضطراب بود. شبها وقتی خانه ساکت میشد و همه اعضای خانواده مشغول زندگی خود بودند، او ساعتها به گذشته و آینده فکر میکرد: «من که برای خودم زندگی نکردم… آیا هنوز هم میتوانم؟»
با نزدیک شدن به میانسالی، شهلا شروع به احساس خستگی روحی و پوچی کرد. او متوجه شد که تمام هویت و ارزش خود را در خدمت به دیگران تعریف کرده است و حالا وقتی بچهها بزرگ شدهاند و مستقل شدهاند، حس میکند کهخود واقعیاش را گم کردهاست. این حس خالی بودن باعث شد که شهلا تصمیم بگیرد بهمشاوره روانشناسیبرود.
در جلسات مشاوره، شهلا یاد گرفت:
او همیشه وابستگی شدیدی به دیگران داشته و نیاز به تایید آنها باعث شده زندگی خودش را کنار بگذارد.
با تمرینهای کوچک، میتواند تصمیمات شخصی بگیرد و برای خواستههای خودش ارزش قائل شود.
تنهایی ترسناک نیست، بلکه فرصتی است برای شناخت خود و پرورش علاقههای شخصی.
کمکم شهلا توانست لحظات کوتاهی را برای خودش برنامهریزی کند: مطالعه کتابهای مورد علاقه، پیادهروی روزانه و حتی یادگیری نقاشی. هر بار که احساس میکرد باید رضایت دیگران را جلب کند، تکنیکهایی که در مشاوره یاد گرفته بود به کمکش میآمد.

