سهراب چهل و پنج ساله بود، مردی آرام و مهربان که سالها با همسرش رویا زندگی کرده بود. او مهارتهای اجتماعی خوبی داشت و در محیط کار همکارانش او را دوست داشتند، اما در زندگی شخصیاش،وابستگی شدید به خانوادهسایهای بر تمام تصمیمات و احساساتش انداخته بود.
سهراب همیشه نیاز داشت که توجه و تایید همسرش را جلب کند. حتی در کارهای روزمره کوچک، مثل انتخاب لباس یا تصمیمگیری برای خرید، از رویا اجازه میگرفت و اگر او تأیید نمیکرد، دچار اضطراب میشد:
– «میتونم این تیشرتو بخرم؟»
– «این رو دوست داری برام بخری یا نه؟»
فرزندانش هم نقش مدیریتی در زندگی او داشتند. وقتی یکی از آنها برنامهای داشت و از سهراب کمک میخواست، او بدون لحظهای فکر، خود را وقف آنها میکرد و برنامههای شخصیاش را کنار میگذاشت. حتی وقتی خسته بود، احساس گناه میکرد اگر نتواند نیازهای خانواده را برآورده کند.
خانه همیشه پر از برنامهها و مسئولیتهای دیگران بود و سهراب هیچگاه اختیاری واقعی برای خودش نداشت. اگر رویا یا فرزندانش تصمیم میگرفتند به سفر بروند، او بدون سوال همراه میشد و اگر مخالفت میکرد، احساس اضطراب و نگرانی شدیدی پیدا میکرد:
– «اگه نروم، شاید فکر کنند من آدم بدی هستم…»
یک روز، رویا تصمیم گرفت به همراه فرزندانشان مهاجرت کند. سهراب ابتدا نمیتوانست این فکر را قبول کند. قلبش پر از اضطراب شد و با خود میگفت:
– «اگر بروند، من چهکار کنم؟ من بدون آنها زندگی نمیتوانم کنم…»
اما تصمیم گرفته شده بود و چند روز بعد، خانه خالی شد. سکوت و خلوت خانه برای سهراب وحشتناک بود. او نمیدانست چه کاری انجام دهد، به کجا برود، یا چگونه یک روز را به پایان برساند. ساعتها روی کاناپه مینشست و گذشته را مرور میکرد، حس میکرد همه زندگیاش بیمعنی شده است.
در این تنهایی مطلق، سهراب برای اولین بار با خود مواجه شد. او فهمید که تمام هویت و ارزشش را در خدمت خانواده تعریف کرده بود و حالا وقتی خانواده رفتهاند، هیچ چیزی برای نگه داشتن خود ندارد. احساس پوچی و اضطراب شدید، او را وادار کرد به مشاوره روانشناسی برود.
در جلسات مشاوره، سهراب یاد گرفت:
وابستگی شدیدش ریشه در ترس از تنهایی و فقدان تایید دارد.
میتواند تصمیمات کوچک و ب

