حمید هر روز ساعت ۶:۰۰ صبح بیدار میشد. نه ۵:۵۹ و نه ۶:۰۱. دقیقاً ۶:۰۰.
ساعتش رو طوری کوک کرده بود که حتی یک ثانیه خطا نداشته باشه.
بعد از بیدار شدن، تخت رو صاف میکرد. بالشها باید دقیقاً در یک راستا میبودند، بدون حتی یک چین اضافه روی ملحفهها. اگر میدید یک گوشهی روتختی کمی کج شده، دوباره همهچیز رو باز میکرد و از اول شروع میکرد.
وقتی برای صبحانه تخممرغ درست میکرد، همیشه دقیقاًسه دقیقهتوی آب جوش میگذاشت. اگر یک ثانیه بیشتر میشد، حس میکرد همهچیز خراب شده.
قبل از بیرون رفتن، درِ خانه رو سه بار قفل میکرد و هر بار دستگیره رو میکشید تا مطمئن بشه بسته شده. گاهی هم برمیگشت و دوباره چک میکرد، حتی وقتی میدونست بستهست.
در محل کار، او حسابدار بود. گزارشها رو با دقتی مینوشت که انگار قرار بود رئیس بانک مرکزی بیاد بخونه. همکاراش میگفتن:
– «حمید، مهلت این گزارش تا آخر هفتهست، چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟»
حمید با اخم جواب میداد:
– «چون باید بینقص باشه. همیشه باید بهترین باشه.»
ناهار خوردن هم داستان خودش رو داشت. ترتیب لقمهها هیچوقت عوض نمیشد: اول سالاد، بعد غذای اصلی، در نهایت یک لیوان آب. اگر کسی وسطش حرف میزد یا شوخی میکرد، حوصلهاش سر میرفت و با تندی جواب میداد.
حتی وقتی با دوستاش قرار میذاشت، اگه یکی دو دقیقه دیر میاومدن، از درون میجوشید ولی چیزی نمیگفت. فقط در دلش فکر میکرد: «چرا آدمها نمیتونن سر وقت باشن؟ چرا همهچیز باید اینقدر بینظم باشه؟»
اما اون شب، وقتی به خونه برگشت، دید که همسرش ناراحته. گفت:
– «حمید، من دیگه خسته شدم. تو حتی وقتی با من حرف میزنی، سرت تو اینه که همهچیز کامل باشه. منو نمیبینی.»
این حرف توی ذهنش مثل پتک خورد. برای اولین بار فکر کرد شاید مشکل از خودش باشه، نه دنیا. نشست روی مبل، به همسرش نگاه کرد و گفت:
– «شاید… شاید باید با یکی حرف بزنم. یه مشاور، روانشناس… چون اینطوری نمیتونم ادامه بدم.»
و اون شب، برای اولین بار توی تقویمش یادداشتی نوشت که فردا وقت مشاوره بگیره.
علائم اختلال شخصیت وسواسی-جبری :
کمالگرایی افراطی که مانع اتمام کارها میشود
در داستان:

