ماهناز همیشه فکر میکرد اگر همه چیز دقیق و کنترلشده نباشد، دنیا از هم میپاشد. صبحها زود از خواب بیدار میشد، لباسهایش را طبق رنگ و جنس مرتب میکرد و هر تیشرت و شلوار باید در جای مشخص خودش قرار میگرفت. کوچکترین چین روی لباسها او را مضطرب میکرد و نمیتوانست قبل از مرتب کردن کامل لباسها، صبحانه بخورد.
در آشپزخانه، هر قاشق، لیوان و بشقاب دقیقاً روی خطی فرضی قرار داشت. وقتی فرزندش بیدقت لیوان را روی میز گذاشت، ماهناز دوباره همه چیز را چید و مدتی طول کشید تا بتواند آرامش پیدا کند. صبحانهاش نیمهکاره ماند و خودش هم دیر به محل کار رسید.
در محل کار، میز او همیشه بدون نقص بود و پروندهها به ترتیب حروف الفبا چیده شده بودند. وقتی یکی از همکاران حتی یک پوشه را جابهجا کرد، ماهناز به سرعت همه پروندهها را دوباره مرتب کرد و جلسه مهمی که باید شرکت میکرد را از دست داد. همکاران او کمکم از او فاصله گرفتند، چون همکاری با کسی که هر کار کوچک را به تأخیر میاندازد، دشوار بود.
خانهی ماهناز هم تحت تأثیر نظم افراطی او بود. آشپزخانه، اتاقها، حتی میز تحریر فرزندش همیشه مرتب بود و هر وسیلهای باید دقیقاً در جای خود قرار میگرفت. شریک زندگیاش که سعی میکرد کمک کند، اغلب از دستورات و سختگیریهای او خسته میشد. او نمیتوانست هیچ لحظهای بدون برنامه و چارچوب را تجربه کند، حتی زمانی که میخواست با همدیگر فیلم ببینند یا به پیادهروی بروند.
روابط عاطفی و اجتماعی ماهناز تحت تأثیر نظم افراطی قرار گرفته بود:
دوستانش کمکم کمتر به خانه او میآمدند، چون حس میکردند باید دائم «مرتب و کامل» باشند.
شریک زندگیاش از فشار دائمی و کنترلها خسته شده بود و فاصله میگرفت.
فرزندش کمتر با او بازی میکرد، چون حتی بازیها باید طبق برنامه و قوانین سختگیرانه ماهناز انجام میشد.
ماهناز هر روز احساس میکرد که زندگی را برای خودش و اطرافیانش سخت کرده است، اما نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد. هر پروژهی کاری، هر وظیفهی خانه و هر قرار اجتماعی را به تعویق میانداخت، به بهانه اینکه «هنوز کافی مرتب و کامل نیست».
یک شب، وقتی روی تخت نشسته بود و به روزش فکر میکرد، آرام گریست و گفت:
– «زندگیام شده چارچوبی که خودم س

