سیاوش ۴۰ ساله بود. کارمند بانک، پدر دو فرزند، مردی مسئولیتپذیر و ساکت. هر روز صبح ساعت ۶ بیدار میشد، بچهها رو به مدرسه میرسوند، سر کار میرفت، عصر برمیگشت، شام میخورد، و شب زود میخوابید. زندگیاش دقیق و منظم بود — اما بیروح.
همه فکر میکردن سیاوش آدمی باثبات و آرامه. اما درونش چیز دیگهای بود. سالها بود که احساس شادی نمیکرد. نه از سر کار رفتن خوشحال میشد، نه از بودن با خانواده. انگار فقط داشت وظایفش رو انجام میداد. بیهیچ اشتیاقی.
وقتی همسرش با شوق از برنامه سفر یا دیدن فیلمی جدید حرف میزد، سیاوش میگفت:
«باشه، هرچی تو بگی.»
نه از روی محبت، از روی بیتفاوتی.
او دیگر از هیچچیز لذت نمیبرد. نه فوتبال، نه دوستان قدیمی، نه حتی پدر بودن. در ذهنش همیشه این جمله میچرخید:
«این زندگی واقعاً همینه؟ تا آخر باید همینطور بگذره؟»
نه احساس افسردگی شدیدی داشت، نه گریه میکرد، نه بیقراری. فقط یکغم آرام، ماندگار و خستهکنندهکه نمیذاشت هیچچیز واقعی بهنظر برسه. وقتی همسرش ازش پرسید چرا انقدر سرد شده، فقط گفت:
«من همینم. همیشه همینجوری بودم.»
اما واقعیت این بود که سیاوش همیشه اینطور نبود. اون روزی که یکی از همکارهاش درباره مشاوره و اختلالات خلقی صحبت کرد، برای اولینبار به فکر افتاد که شاید «طبیعتش اینطوری» نیست؛ شایدبیماره و خودش نمیدونه.
با تشویق همون همکار، یه تست افسردگی انجام داد. نتیجهاش: افسردگی مزمن خفیف.
روانشناس بعد از چند جلسه بهش گفت:
«تو دچار دیستایمیا هستی، سیاوش. افسردگی مداوم. سالهاست داری باهاش زندگی میکنی، فکر کردی این حالت طبیعیته.»
این جمله براش مثل بیدار شدن از خواب بود. چون فهمید این بیاحساسی، این بیهدفی، این خاموشی درونی، اسم داره — و میتونه درمان بشه.
نشونههای دیستایمیا در مردان:
خستگی و بیاحساسی مزمن
بیعلاقگی به همسر، فرزند، تفریح یا کار
انجام وظایف زندگی بدون احساس
عادی انگاشتن بیانگیزگی بهعنوان "شخصیت"
کاهش ارتباط عاطفی

