الهام، ۲۸ ساله، نویسندهای بااستعداد بود که سالها در یک مجله فرهنگی کار میکرد. آرام، دقیق، و اهل فکر. اغلب همکارها میگفتن:
«الهام همیشه یا فوقالعاده فعاله، یا انگار ناپدید میشه.»
کسی نمیدونست پشت این نوسانات، چه چیزی پنهانه.
ماجرا هر چند ماه یکبار تکرار میشد. الهام گاهی دچار انفجار خلاقیت میشد؛ شبانهروز مینوشت، ایده میداد، مقاله میفرستاد، با انرژی بالا بحث میکرد، برای سفر برنامه میچید، لباسهای رنگی میپوشید و حتی رژیم و ورزش رو شروع میکرد. همه فکر میکردن حالش خوبه.
اما بعد، ناگهان فرو میرفت.
چند هفته بعد، هیچ چیزی براش جذاب نبود. نه نوشتن، نه آدمها. از سر کار مرخصی میگرفت، توی اتاق تاریک میموند، موبایل رو خاموش میکرد. میگفت:
«انگار زندگی رنگ نداره. حتی بلند شدن از تخت برام سخت شده.»
غذا نمیخورد، بیخوابی داشت، و گاهی گریه میکرد بدون اینکه بدونه چرا. بعضی روزها فکرهای ناراحتکننده سراغش میاومد؛ احساس بیارزشی، حس گناه، و میل به ناپدید شدن.
او بارها برای افسردگی کمک گرفته بود، اما داروها یا جواب نمیدادن یا حالش رو بدتر میکردن. هیچکس تا مدتها متوجهدورههای هیپومانیکش نمیشد، چون اون دورهها به ظاهر مفید، پرانرژی و مثبت بودن.
روانپزشک جدیدش بعد از شنیدن الگوی رفتاریاش، گفت:
«الهام، بهاحتمال زیاد شما دچاراختلال دوقطبی نوع ۲هستی، نه فقط افسردگی. ما باید نوسانات رو درمان کنیم، نه فقط افسردگی رو.»
وقتی درمان مناسب شروع شد، الهام به مرور ثبات پیدا کرد. نه دیگه اون انرژی بیوقفه و بیخوابِ سابق رو داشت، نه اون تاریکی عمیق رو.
یک روز به دوستی گفت:
«فکر میکردم فقط یه نویسندهی افسردهام که بعضی وقتا جوگیر میشم. ولی حالا میدونم این یه الگو بود. یه بیماری که بالا و پایین داره، نه فقط پایین.»
نکات مهم در اختلال دوقطبی نوع ۲:
دورههایافسردگی شدیدو

