من الهامم. مادر سایه، دختری که روزی آفتاب بود و حالا... فقط اسمش سایه مانده.
اولش فکر کردم این فقط یک دورهی سختیه. کنکورش تموم شده بود، دانشگاه قبول شده بود، ولی توی دلش شوقی نبود. میگفت: «حس نمیکنم چیزی عوض شده.»
چند هفته بعد، غذا نخوردن شروع شد. بعدش بیخوابی. و بعد، نگاههای خیره به دیوار.
اما چیزی که من رو واقعاً ترسوند، شب دومی بود که از خواب پرید و اومد توی اتاق من و گفت:
– مامان، چرا صدای اون زن قطع نمیشه؟ داره میگه به من نگاه میکنی چون میخوای منو نابود کنی…
قلبم ایستاد.
– سایه… چه زنی؟ من فقط دارم کتاب میخونم، کسی اینجا نیست.
صورتش رنگ نداشت. ولی مطمئن بود:
– صداش توی سرمه، مامان. از دیروز داره حرف میزنه.
صبح بُردمش دکتر عمومی. چیزی نگفت. فقط لبخند زد و گفت: «خوبم.» ولی وقتی بیرون اومدیم، توی ماشین گفت:
– اون دکترم میدونه. با اون زن همکاری میکنه. همهشون دارن فکرامو کنترل میکنن.
دیگه گریههام فایده نداشت. سایه باور کرده بود که جهان علیهش شده.
تا شبِ سوم، که با چاقوی میوهخوری ایستاده بود جلوی آینه.
گفت: «باید خودمو از ذهن اون زن نجات بدم.»
اون شب با اورژانس تماس گرفتم. وقتی تیم روانپزشکی اومد، اونقدر بیاعتماد بود که فقط جیغ میزد:
– مامان تو هم با اونا ساختی… منو فروختی!
قلبم شکست.
نه چون سایه اون حرف رو زد، بلکه چون فهمیدم اون دیگه سایهی من نیست. یا بهتر بگم، خودش رو گم کرده.
تشخیص روانپزشک این بود:
افسردگی روانپریشانه (Psychotic Depression)
ترکیب افسردگی شدید با توهمهای شنوایی و هذیانهای پارانوئید.
دارو شروع شد. ضدافسردگی، ضدروانپریشی، جلسات درمان… هفتهها گذشت.
الان ۳ ماهه سایه دوباره باهام توی آشپزخونه چای مینوشه. هنوز گاهی ساکته، ولی میتونه بخنده. میتونه بخوابه. صداها رفتن.
و من دوباره دارم دختری رو میبینم که سایهی خودش بود، نه سایهی توهمها.
علائم افسردگی شدید:
بیلذتی (Anhedonia)
«میگفت: حس نمیکنم چیزی عوض شده.»
ناتوانی در احساس شادی، حتی پس از قبولی در دانشگاه.

