سمیرا از اون زنهایی بود که همه فکر میکردن باید ازش الگو گرفت. همیشه آراسته، همیشه مشغول، همیشه در حال رسیدگی. توی مهمونیها با افتخار میگفت:
«من برای شوهر و بچههام همه کار کردم. هیچوقت خودمو نخواستم، فقط اونا رو ساختم.»
اما چیزی که هیچکس نمیدید، این بود که پشت اون خانهی مرتب و میز غذای کامل و لباسهای اتوشده، یه سکوت تلخ جریان داشت؛ یه جور فشار نامرئی که از نفس زندگی، لذت رو گرفته بود.
امیر، شوهر سمیرا، مرد آروم و کمحرفی بود. اولهای زندگیشون عاشق آرامش و جدیت سمیرا شده بود. اما کمکم فهمید که در این خانه، جایی برای اشتباه کردن، انتخاب داشتن یا حتی ابراز نظر متفاوت وجود نداره.
وقتی یه بار گفت دلش میخواد با هم برن یه سفر جادهای، سمیرا با لبخند و لحن مهربون گفت:
«تو هنوز مسئولیتپذیر نشدی امیر. من نمیتونم با این بیبرنامگی کنار بیام.»
و امیر دیگه حرفی نزد. به جاش، آخر هفتهها بیشتر توی شرکت موند.
سمیرا همیشه از فداکاری حرف میزد.
«من خودمو فراموش کردم برای شما.»
ولی این جمله، نه برای بیان عشق، بلکه برای طلبکار بودن استفاده میشد. انگار فرزندانش و امیر، بدهکار دائمی اون بودن. هر چیزی که دوست داشتن، باید اول از فیلترِ تأیید سمیرا رد میشد.
آرش، پسر بزرگتر، دلش میخواست موسیقی بخونه. از بچگی عاشق گیتار بود. اما هر بار که دربارش حرف میزد، سمیرا یه جور نیشخند میزد و میگفت:
«تو اگه بچهی منی، باید کاری بکنی که بشه بهت افتخار کرد. نوازندگی که آینده نداره!»
و وقتی آرش عقب کشید، سمیرا هم توی فامیل گفت:
«خودم منصرفش کردم. داشتم آیندهشو نابود میکردم. نمیذارم بچهم اشتباه کنه.»

