شادی همیشه دختر پرشوری بود. از اون آدمایی که وقتی حرف میزد، چشمهاش برق میزد. توی دوران دانشجویی توی کارهای هنری و داوطلبانه فعال بود. عاشق نوشتن بود، شعر میخوند، ایده میداد. دلش میخواست یه زندگی بسازه که توش معنا باشه، گفتگو باشه، با هم بودن واقعی.
وقتی با پیمان آشنا شد، اولش مجذوب اعتمادبهنفس و قدرت تصمیمگیریش شد. پیمان مردی موفق در بازار کار بود، به قول خودش:
«من از هیچی رسیدم اینجا. واسه همین هیچکس حق نداره وقتشو هدر بده.»
اوایل حرفهاش قانعکننده بود. شادی فکر کرد شاید بتونه با عشق و درک، یه بالانس بین نگاه عاطفی خودش و نگاه منطقی پیمان بسازه. اما کمکم فهمید اون چیزی که پیمان میخواد،یه همراه نیست، یه پیروه.
وقتی شادی درباره کتابی که خونده بود با شوق حرف میزد، پیمان فقط سرش رو از روی موبایل بلند میکرد و میگفت:
«این چیزا نون نمیشه عزیزم. وقتتو بزار روی چیزی که درآمد داره.»
بار اول ناراحت شد. بار دوم دلگیر. ولی بار سوم... سکوت کرد.
شادی شغلش توی حوزهی آموزش کودکان رو دوست داشت، ولی چون درآمد زیادی نداشت، پیمان مدام بهش طعنه میزد:
«تو هم که واسه سرگرمی میری سر کار. اگه من نباشم، زندگیمون نمیچرخه.»
هر وقت شادی درباره خستگی یا احساساتش حرف میزد، پیمان با لحن خونسردی میگفت:
«آدما باید قوی باشن. ناز کردن و احساساتی بودن واسه آدمای ضعیفه.»
و شادی کمکم احساس کرد شاید واقعاً ضعیفه. شاید «بیشازحد حساسی»ه. شاید واقعاً چیزی که میخونه، مینویسه، یا براش مهمه... واقعاً بیارزشه.

