
مهسا، دختر دوم خانواده بود. ساکتتر از بقیه، آرامتر از آنچه معمول بود، و همیشه با یک دفترچهی سیاه که حتی سر سفره هم کنارش میگذاشت. وقتی خواهر کوچکترش بلند میخندید یا مهمانها با صدای بلند حرف میزدند، مهسا با اخم از اتاق بیرون میرفت و میگفت:
ـ صداها دیوار رو آلوده میکنن.
پدرش نظامی بازنشسته بود. همیشه از نظم و وضوح حرف میزد. اما مهسا دنیای خودش را داشت. میگفت گوشهی اتاقش یک خط نامرئی است که اگر کسی از آن عبور کند، انرژیاش به هم میریزد. با نخی قرمز آن نقطه را علامتگذاری کرده بود. مادرش بارها آن نخ را باز کرده بود و مهسا با دستان لرزان دوباره آن را سر جایش میبست.
در مدرسه، مهسا جزوه نمینوشت. به تخته هم نگاه نمیکرد. نگاهش اغلب به گوشهی سقف بود. میگفت آنجا نورِ فکرها جمع میشود. معلمها کمکم به او گفتند "عجیبوغریب". دخترها با کنجکاوی نگاهش میکردند، اما نزدیک نمیشدند. یکبار سر کلاس ادبیات، وقتی معلم پرسید:
– چرا هیچوقت دستت رو بلند نمیکنی؟
مهسا آرام گفت:
– چون ذهنم در این فضا ثبت نمیشه. بعضی فضاها خاموشن.
روزی مادرش صدای گریهاش را از اتاق شنید. مهسا در تاریکی نشسته بود، شمعی جلوش روشن، و دفتر سیاهش باز. روی صفحه نوشته بود: «اونا دیشب باز برگشتن. سایهها. حرف میزنن. من نمیتونم نخوام که نباشن.»
مادرش با وحشت گفت:
– مهسا جان، اینا چیه؟ تو چرا همش توی اتاقت تاریکی؟
مهسا فقط گفت:
– روشنایی گاهی دروغ میگه. سایهها واقعیترن.
پدر دیگر تحمل نداشت. گفت باید به زور ببرندش دکتر. اما مهسا مقاومت میکرد. تا اینکه یک روز، وقتی خواهر کوچکترش بیهوا وارد اتاق شد و از "خط قرمز" رد شد، مهسا جیغ کشید، خودش را به دیوار کوبید و با صدای لرزان گفت:
– حالا ذهن من پخش شد... من دیگه یکپارچه نیستم...
همه چیز از آنجا شروع شد. یک مشاور مدرسه با مهسا صحبت کرد. برخلاف تصور خانواده، مشاور نگفت او «دیوانه» است. فقط گفت:
– مهسا دنیایی دارد که با دنیای ما همپوشانی ندارد. اما با حمایت و درمان، میتوانیم این دو دنیا را به هم نزدیک کنیم.
مهسا هنوز با شمعها و دفترش حرف میزد، اما حالا گاهی با مشاورش هم حرف میزد. گاهی آرام میگفت:
– شاید بشه از خط قرمز عبور کرد... اگه کسی آهسته بیاد
مهسا باور داره که صداها میتونن دیوار رو آلوده کنن، خط نامرئی انرژی داره، و نور میتونه «دروغ بگه».
«صداها دیوار رو آلوده میکنن.»
«روشنایی گاهی دروغ میگه. سایهها واقعیترن.»
او معتقده در گوشهی سقف «نور فکرها» جمع میشه و ذهنش در بعضی فضاها ثبت نمیشه. همچنین از «سایهها» میترسه و تصور میکنه شبها باهاش حرف میزنن.
«نگاهش اغلب به گوشهی سقف بود. میگفت آنجا نورِ فکرها جمع میشود.»
«اونا دیشب باز برگشتن. سایهها. حرف میزنن.»
مهسا خطی قرمز با نخ در اتاق کشیده و عبور دیگران از اون رو بهمثابهی آسیب ذهنی تلقی میکنه. شبها در تاریکی با شمع و دفترچه مینویسه.
«میگفت گوشهی اتاقش یک خط نامرئی است...»
«در تاریکی نشسته بود، شمعی جلوش روشن، و دفتر سیاهش باز.»
در مدرسه با کسی ارتباط نداره، مشارکت نمیکنه، و از تماس اجتماعی کنارهگیری میکنه.
«معلمها کمکم به او گفتند 'عجیبوغریب'. دخترها با کنجکاوی نگاهش میکردند، اما نزدیک نمیشدند.»
پاسخهای مهسا پر از استعاره و جملات گنگه که برای اطرافیان قابل فهم نیست.
«چون ذهنم در این فضا ثبت نمیشه. بعضی فضاها خاموشن.»
«من دیگه یکپارچه نیستم...»
امتیاز داستان