۱۰۱ داستان واقعی از افرادی که چالشهای روانی را پشت سر گذاشتند

از بچگی یادم هست که خانهمان بیصدا بود. نه اینکه کسی حرف نزند، نه... ما حرف میزدیم، اما همیشه با وسواس، همیشه با مراقب

نیما سیوسه ساله بود، مهندس نرمافزار، ساکت، دقیق و تنها. اتاقش همیشه مرتب بود: کتابها بر اساس رنگ و ارتفاع چیده شده بو

وقتی پدرم مُرد، هیچکس گریه نکرد. نه اینکه دوستش نداشتیم، فقط... خسته بودیم. از سالها زندگی در سکوت، سالها زندگی در سا

ناهید ۳۵ ساله بود. معلم زبان انگلیسی در آموزشگاهی خصوصی. با فرشاد، همسرش، پنج سال زندگی کرده بود؛ بیفرزند، بیمهمان، و

لیلا و سعید سه سال بود که ازدواج کرده بودند. آشناییشان سنتی نبود، اما شبیه آنچه میگویند «عاشقانه» هم نبود. هر دو در مح

مهدی ۴۲ ساله بود، مردی تنها در آپارتمانی قدیمی در طبقه سوم یک ساختمان نیمهساکت. سالها پیش در بانک کار میکرد، اما حالا

شب که میشود، دیگر از پا میافتم. نه از کار خانه، نه از خرید و آشپزی. از فکر کردن به ساحل. از حدسزدن اینکه امروز حالش چ

نازنین در آینه لبخند میزد. رژ قرمز، خط چشم تیز، و لباسی که مادرش اگر میدید، احتمالاً شوکه میشد. صدای موزیک از هدفون د

یاسر به دیوار اتاقش تکیه داده بود و صدای فریاد مادر هنوز در گوشش میپیچید.– «تو با همه دعوا داری یاسر! یه روز با من، یه

صدای بوق ماشینها در خیابان شلوغ میپیچید. نرگس پشت پیشخوان کافه ایستاده بود و به فنجانها خیره شده بود، اما ذهنش کیلومت

باران نرم میبارید. سارا روی نیمکت پارک نشسته بود، کف دستهایش را روی زانو فشار میداد. هوا خنک بود اما درونش شعلهور. چ

خانهی ما همیشه صدا داشت — صدای تلویزیون، صدای بحثهای بابا، صدای درهایی که محکم بسته میشدن.اما اونچه نداشت،صدای گفتوگ