۱۰۱ داستان واقعی از افرادی که چالشهای روانی را پشت سر گذاشتند

کامران مردی ۳۸ ساله است، مهندس با تجربه و پدر دو فرزند کوچک. زندگی ظاهراً آرام و منظم او، با خانهای مرتب و خانوادهای د

مریم همیشه احساس میکرد که دنیای اطرافش پر از چشمهایی است که او را قضاوت میکنند. حتی وقتی همکارانش لبخند میزدند یا با

ماهان ۱۶ ساله بود و در محلهاش به زرنگی و زبانبازی معروف بود. در خانه، همیشه راهی پیدا میکرد که از زیر کارها در برود.

مریم همیشه میگفت که اولین بار وقتی حامد را دید، حس کرد با یک مرد خاص روبهرو شده. او خوشلباس، خوشصحبت و سرشار از اعتم

سال دوم دبیرستان بود که سامان به کلاس ما آمد. قد بلند، موهای همیشه مرتب و نگاهی که انگار از قبل میدانست قرار است همه را

آرش در محلهای شلوغ و پرهیاهو به دنیا آمد. خانهشان کوچک و همیشه پر از داد و فریاد بود. پدرش مردی خشن بود که وقتی عصبانی

نامش نیکی بود.۲۶ ساله، پرانرژی، با موهای بلوند مصنوعی و لبخندی همیشه آماده. در اینستاگرام بیش از ۲۵۰ هزار فالوئر داشت. ه

هومن همیشه بلد بود چطور وارد یک جمع بشه و همه نگاهها رو به خودش برگردونه. چه در جمع فامیل، چه بین دوستان دانشگاه، چه حت

بیتا را اولین بار در یک مهمانی خانوادگی دیدم. شبیه هیچکس نبود. صدایش بلندتر از بقیه، خندهاش کشدارتر، و حرکاتش درست مث

ناصر، بهنوش را در یک مهمانی دوستانه دید. او با لباسی خیرهکننده، خندههایی بلند و حرفهایی پر از هیجان، نگاه همه را به خ

سونیا از همان کودکی میدانست چطور توجه بقیه را جلب کند. وقتی چهار ساله بود، اگر مهمان به خانهشان میآمد، خودش را وسط ات

او کسی را با نام کوچکش صدا نمیزد و کسی هم واقعاً نمیدانست چه زمانی تصمیم گرفت از مردم فاصله بگیرد. در طبقهی سوم یک آپ