۱۰۱ داستان واقعی از افرادی که چالشهای روانی را پشت سر گذاشتند

اسمم مهراد است. مردی معمولی، شاید به چشم خیلیها، ساده. چند سال پیش با ژاله ازدواج کردم. زنی باهوش، بلندپرواز، با شغلی م

شادی همیشه دختر پرشوری بود. از اون آدمایی که وقتی حرف میزد، چشمهاش برق میزد. توی دوران دانشجویی توی کارهای هنری و داو

سمیرا از اون زنهایی بود که همه فکر میکردن باید ازش الگو گرفت. همیشه آراسته، همیشه مشغول، همیشه در حال رسیدگی. توی مهم

سارا همیشه میگفت شوهرش «آدم موفقیه». رامین، مردی با ظاهر مرتب، شغل خوب، و زبانی شیرین بود. در جمعها، همه از کاریزمای ا

نیایش وقتی برای اولینبار اشکان را در یک کارگاه آموزشی دید، محو اعتمادبهنفس و کلام پرنفوذش شد. او با تسلط، دربارهی موف

مهسا و نازنین از دوران دانشگاه با هم دوست شده بودند. اوایل همهچیز خوب بود. نازنین همیشه پرانرژی، بااعتمادبهنفس و خوش

صبح ساعت ده، صدای زنگ گوشی بلند میشه. ولی من بیدارم، از شش صبح. نه از سر انرژی، از بیخوابیِ خالی. چشمهامو میبندم دوب

سحر حدود ۶ ماه بود که به شرکت پیوسته بود و در همین مدت کوتاه، با خلاقیت و دقتش، چند پروژه مهم را نجات داده بود. اما یک چ

من زیاد بلند نمیخندم. بچهها فکر میکنن جدیام. همکارام میگن خانوم احمدی همیشه ساکته. ولی اون سکوت، خودخواسته نیست.یه

بعضیها افسرده میشن. من... همیشه یهکم افسرده بودم.نه اتفاقی افتاده، نه کسی مرده، نه زندگیم ویرونه. من حتی گاهی میخند

نمیدانم دقیقاً از کی شروع شد. شاید دو سال پیش. شاید از وقتی که فشار کار زیاد شد. شاید از وقتی دیگر خندیدن سختتر شد.ولی

من و صبا هشت سال است ازدواج کردهایم. زن زندگی، مهربان، باهوش و پر از ایده. صبحهایی که کنارم بیدار میشد، همیشه بوی قهو