۱۰۱ داستان واقعی از افرادی که چالشهای روانی را پشت سر گذاشتند

سحر ۳۴ ساله بود، مادر یک دختر ۵ ساله و حالا نوزاد تازهمتولدشدهای به نام سپهر. برخلاف بارداری اول، این بار از همان ابتد

نازنین همیشه مادر شدن رو رؤیا میدید. اتاق بچه رو با وسواس چیده بود. لباسهای نوزاد، عکسبرگردون دیواری، کتابهای تربیت

الهام، ۲۸ ساله، نویسندهای بااستعداد بود که سالها در یک مجله فرهنگی کار میکرد. آرام، دقیق، و اهل فکر. اغلب همکارها می

آرین ۱۶ ساله بود. تا چند ماه پیش، دانشآموزی معمولی بود با نمرههای متوسط، چند دوست صمیمی و علاقه به موسیقی. پدر و مادرش

کیوان، ۳۵ ساله، مشاور مالی یک شرکت خصوصی بود. آدمی آرام، منطقی و خانوادهدوست. دو سال بود که با لیلا نامزد کرده بود و را

الهام، ۲۷ ساله، دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بود. دختر باهوش و حساسی که همیشه در درس و زندگی جدی و متعادل بود. اما چ

نیلوفر ۳۲ ساله بود. طراح گرافیک بااستعدادی که همیشه ایدههای خلاقانهای داشت. وقتی در فاز «بالا» بود، همه از انرژی و انگ

کامران، ۲۹ ساله، مهندس عمران بود. همیشه معروف بود به انرژی زیاد، شوخیهای بامزه، جمعگرایی، و بلندخندیدنهایی که کل اتاق

آقای نادری، ۶۲ ساله، پس از ۳۰ سال کار در اداره برق، چند ماهی بود که بازنشسته شده بود. همیشه میگفت: «صبر کنین بازنشست شم

سیاوش ۴۰ ساله بود. کارمند بانک، پدر دو فرزند، مردی مسئولیتپذیر و ساکت. هر روز صبح ساعت ۶ بیدار میشد، بچهها رو به مدرس

علی ۱۷ ساله بود. دانشآموز سال آخر دبیرستان. همیشه بچه آروم و بیدردسری بهنظر میرسید. نه زیاد شیطنت میکرد، نه توی دعو

لیلا ۳۵ ساله بود، هشت سال از ازدواجش با سامان میگذشت. از بیرون، زندگیشان بیدردسر به نظر میرسید. خانهای معمولی داشتن